|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
روز اولی که رفتم نمایشگاه که شنبه بود با خواهرم مشترکن دخل سه تا بن را آوردیم یعنی 150هزار تومان کتاب خریدیم در عرض دو ساعت و کاش کتاب خریده بودیم شعر خریدیم.. شر و ور... علاقه است دیگر کاری ش نمیشود کرد.
و البته بعد از اینکه تلاش های نامحسوسم برای دیدن حضرت آقا بی نتیجه ماند از حرصم میگفتم: این آقا هم سعادت نداشت ما رو ببینه. و اصلن هم پیش خودم فکر نمیکردم که عایا شوخی با شخص اول مملکت کار خوبیست؟
یک چیزی هم میگویم که پیش خودمان بماند. بعدازظهر ، ون هایی که کیف های ملت را برای حفظ امنیت گرفته بودند و نقش صندوق امانات را بازی میکردند جلوی درهای ورودی ایستاده بودند و مردم هم دورشان تجمع کرده بودند، ماهم که ازهمه جا بیخبر! از خواهرم پرسیدم اینجا چه خبره؟ خواهرم هم نه اینکه تخیل قوی و بالایی دارد گفت: مثکه دارن نامه جمع میکنن! من ساده هم باور کردم و همانطور که از شدت هیجان نزدیک بود تشنج بگیرم دنبال کاغذ توی کیفم میگشتم و همزمان به این فکر میکردم که: بد نیس اگه بگم انگشترش زنونه باشه؟