تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!

 

سه تا بن حلال تر از شیرمادر داشتیم که قبل از برطرف شدن کامل نیازهای مطالعاتیمان ته کشید! ماند یکی که برای روز مبادا با اسم یکی از دوستان ثبت نام کرده بودم و باید برای تحویلش به یکی از شعب منتخب بانک صادرات مراجعه میکردم!

صبح یکشنبه ایستگاه طالقانی با بهار قرار داشتم. روی سکوی ورودی ایستگاه منتظر نشسته بودم و با اینکه به عقیده خودم وعض نامرتبی نداشتم و کیف پول و گوشی موبایلم هم توی دستم بود حتی، مردمی که از کنارم رد میشدند یکجوری نگاه میکردند که انگار در ذهنشان پول خردهای داخل جیبهایشان را میشمردند و بعد یادشان می آمد که وقت این کارها نیست و ممکن است از مترو جا بمانند!

رفتیم داخل بانک صادرات شعبه طالقانی. همچین تیریپ مادرهای خیلی جدی که سرشان خیلی شلوغ است را برداشتم و به بهار گفتم: همینجا رو صندلی بشین تا من بن رو بگیرم و بیام!

رفتم جلوی باجه ی مربوطه و به خانومی که انگار از قیافه ی جدی و خشک و عصبی خودش لذت میبرد گفتم: ممکنه یک بن نمایشگاه کتاب به من بدید؟ فرمودند: اگه ثبت نام کردید کارت دانشجویی و کارت ملیتون رو بدید. کارت دانشجویی را به ضمیمه کاغذی که رویش کدملی و کدرهگیری نوشته شده بود گذاشتم جلویش و عرض کردم: کارت ملی ندارم. ایشان هم انگار به اوج لذت در جدیت خودشان رسیده باشند گفتند: بدون کارت ملی نمیشه. من هم که اصلن قضیه را جدی نگرفته بودم (چون کارت خودم را خواهرم بدون کارت ملی و هیچ چیز برایم گرفته بود)، گفتم من نمیدونستم باید بیارم،همرام نیست، همین کارت دانشجویی کافیه دیگه! رسیده بود به اوج عصبانیتش، پرینت کد رهگیری را از جلویم برداشت و گفت: خانوم شما دانشجویی سواد داری بخون ببین اینجا چی نوشته. و بعد با خودکارش زیر نکات مهم برگه را -که همان "الزامی بودن همراه داشتن کارت ملی هنگام تحویل بن" بود- خط کشید و من آنقدر جا خورده و ناامید ومایوس شده بودم که فراموش کردم به او تذکر بدهم از خودکار بیت المال برای این کارهای مسخره و غیرضروری و فیلم کردن ملت استفاده نکند!

به بهار که حساس شده بود و جلو آمده بود گفتم حالا چیکار کنیم؟ که یک آقایی با لهجه ی گمانم اصفهانی آمد یواشکی به من گفت: مام کارت ملی نداریم،اگه اصرار کنید بهدون میدد فقط بذارید ما بنمونو بگیریم بریم بعد!

صبر کردیم تا رفتند، بعد من دوباره اصرارهایم را شروع کردم ولی خانم پشت باجه همچین قیافه ی بیتفاوتی به خودش گرفته بود که فکر کردم اصلن صدای من را نمیشنود، صدایش کردم: خانوم! حتی سرش را بالا نیاورد! دوباره و سه باره! یعنی مشتری مداری را به کمال رسانده بود. واقعن شک کرده بودم. از بهار پرسیدم: اصن از پشت این شیشه ها صدا میره؟ و جواب داد: فک کن که نره!

من که اساسن کم نمی آورم پس آنقدر صدایش کردم تا سرِ... را بالا گرفت و بحث منطقی م را با او آغاز کردم... اما بحث منطقی با چنین افرادی همیشه بی نتیجه بوده و او در جواب تمام حرفهایم که پس چرا به آن آقایان داده و پس چرا شعبه های دیگر میدهند و اصلن کارت دانشجویی خودش کارت شناسایی ست و این سختگیری ها دیگر چرا میگفت: من نمیتونم تخلف کنم! (:‍|+عق)

و من آنجا با تمام وجود دوست داشتم پیشنهاد بهار را بپذیرم و بروم توی جلد نقی و بگویم: این پاسخه تو به من میدی؟

وقتی دیدم بحث منطقی جواب نمیدهد گفتم بگذار از در ملایمت وارد شویم شاید جواب داد! پس همان قیافه ی معصوم همیشگی م را گرفتم و خیلی با ملاطفت و ملتمسانه گفتم: خانووم! (اندکی مکث) میشه حالا یه لطفی بکنید؟

سرش را بالا نیاورد اما صدایش به سختی شنیده شد که: حالا فعلن صبر کنید تا ببینم! من هم که هول شده بودم سریع کد ملی دوستم را حفظ کردم تا اگر خاست مچ گیری کند و کدملی را بپرسد از حفظ برایش بخانم که دهنش بسته شود. این دوست عزیزمان هم که خیییلی زیاد در طبیعی کردن وقایع مهارت دارد اسم روی کارت دوستم را خواند و برای اینکه خانم پشت باجه شک نکند خیلی سریع و البته طبیعی پشت سرهم مثلن من را صدا میزد: زهرا... زهرا... زهرا...

بن را که گرفتم با اینکه کمی سخت بود اما بخاطر اینکه خانم خیییلی مشتری مدار پشت باجه از کاری که از نظر ما وظیفه اش بوده هرچند در ذهن خودش یک لطف گنده به حساب می آید پشیمان نشود گفتم: خیلی لطف کردید خانوم! که حتی سرِ ... َش را بالا نکرد و بقول بهار انگار بن ها را از روی ارث پدر او برداشته اند! عقده ای!

حالا یک چیز دیگر هم پیش خودمان بماند! من نمیدانم چرا و به چه، ولی فکر میکنم آن خانم به ما حسودی ش میشد! (آیکون توهمات فانتزی یک خود شیفته) ـ تا اینجا شد دوتا!ـ

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 1:37 نويسنده بی دل |