تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!

 

بالاخره رسیدیم به مصلای بزرگ تهران!

از آنجایی که گاهی انسان در زندگی دچار دوستانی میشود که در چنین مکان هایی مدام چشمشان دنبال آدم های معروف است، پیشنهاد ابتدایی بنده رفتن به غرفه فصل پنجم و شهرستان ادب بود!

در غرفه ی فصل پنجم دقیقن روبروی یکی از شاعران داخل غرفه ایستاده بودیم و من کتاب جدیدش را ورق میزدم و آن بنده ی خدا هم که کار دیگری نداشت نگاهمان می کرد...

بهار از من پرسید که عایا کتاب خوبیست؟ و برش دارد؟ و من هم که زیاد خوشم نیامده بود و از طرفی مقابل شاعر مربوطه – شما فک کنید تو حلقش ـ ایستاده بودم و از آن یکی طرف هم شاعر مربوطه از آنهایی نبود که انگیزه برای ضایع کردنش داشته باشم و اصلن از هرطرف که نگاه میکردم دلیلی برای ضایع کردن شاعر مربوطه پیدا نمیکردم؛ کتاب شعر قبلی ش را که انصافن هم کتاب خوبی بود برداشتم و به بهار گفتم: اینو بخر! این خوبه! که باز پرسید: خوبه؟ بخرمش؟ و من گفتم: آره حتمن بخرش خیییلی خوبه! ـ یارو هم همینجور داشت نیگا میکرد!ـ

چندتا کتاب دیگر برداشتیم و رفتیم صندوق. یواشکی به کتاب شاعر مربوطه اشاره کردم و به بهار گفتم شاعرش اینجا نشسته ها! نمیخای بدی امضا کنه برات؟ که نشانی شاعرش را گرفت و من نشانی دادم و بعد باز بدون عکس العملی کتاب ها را از صندوقدار گرفت و راه افتاد و به غرفه ی بعدی که رسیدیم با کلی هیجان گفت: بریم بدیم برامون امضا کنه؟ اینجانب: :|‍

 نظر بنده این بود که خیلی تابلوست که از جلوی یارو کتاب خودش را برداری و کلی درباره ش حرف بزنی و سگ هم محلش نگذاری و بعد بروی صندوق پولش را حساب کنی و بعد از جلوی غرفه رد شوی و بروی چندتا غرفه بالاتر و دوباره با حالتی آویزان برگردی و کتابت را بدهی به شاعر مربوطه و ادامه ی ماجرا!

پس بیخیال شده و به گردیدن در راهروهای نمایشگاه ادامه دادیم!

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 2:43 نويسنده بی دل |