تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!

 

حالا که بحث رسید به اینجا که ضایع کردن بعضی هاست بگذارید این را هم تعریف کنم که:

روز قبلش یعنی همان شنبه که با خواهرم رفته بودیم نمایشگاه پس از تمام شدن کامل سه کارت بانکی50 هزارتومانی رسیدیم به غرفه ی فصل پنچم و فقط به قصد تماشا کمی جلوی غرفه ایستادیم. یک آقایی روبروی ما داخل غرفه نشسته بود که هم کارت انتشاراتی داشت و هم مشغول امضای کتاب بود. روی جلد کتاب دقیق شدم که ببینم این کدام شاعر است که دیدن اسم ناشناخته اش هم کمکی نکرد! بعد که کارش تمام شد رو به من و خواهرم که همانطور برای خودمان کتاب ها را تماشا میکردیم گفت: بیشتر تو چه سبکی کار میکنید؟ کلاسیک یا سپید؟ من گفتم کلاسیک ولی او در کمال ظرافت 3عدد کتاب شعر سپید از اطراف غرفه جمع آوری کرده و پس از معرفی خودش به عنوان منتقد شروع کرد به تعریف های گازدار از اشعار و کتابهایی که به نظر بنده مفت هم نمی ارزیدند. البته اگر بخواهیم موشکافانه تر ماجرا را بررسی کنیم شاید بشود گفت یکی از علل آن تعریف ها حضور همزمان شاعران همان کتاب ها در غرفه بود! ایشان پس از معرفی کامل آن کتب، کتاب دیگری برداشته و گفت: این هم کتاب خودمه. سپس آن را ورق زده، یک صفحه را آورده و بدست ما داد و گفت: اینم یه نمونه ... و البته آن نمونه در عین آبکی بودن از آن شعرهایی بود که بچه مثبت ها بهشان میگویند "چیز دار" !

من هم خیلی ظریف کتاب رابستم و گذاشتم روی بقیه کتاب ها و در جواب ایشان که پرسیدند: هیچکدومو نخواستین؟ فقط محض تذکر گفتم: همش سپیده دیگه؟ و پس از شنیدن جواب مثبت خیلی تمیز و شیک گفتم: نع! و با اینکه احساسم به من میگفت هدف از این کارها قرار دادن مشتری در رودربایستی است ولی من اصلن هم توی رودربایستی قرار نگرفتم و اصلن رودربایستی چی هست؟

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 3:14 نويسنده بی دل |