تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

 با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!

 

گمانم در همان فاصله ای بود که منتظر سیده سها بودیم که بعضی ها را دیدیم که از ذکر نامشان صرف نظر میکنیم چون هنوز آدم های معروفی نشده اند و فقط  بلدند سلام کنند و بعدش هم فرار!

و درهمان مدت بود گمانم که آقای کاکاوند مجری رادیو هفت و یکی از برنامه های شبکه چهار که اسمش را فراموش کرده ام را دیدیم که من با اینکه در بین مجری های تلویزیون صدایش را و اجرایش را خیلی دوست میدارم هیچ عکس العمل مشتاقانه ای نشان ندادم و بیتفاوت از کنارش گذشتیم...

و در همان زمان بود که روی پله های مقابل یکی از راهروها نشستیم و چشممان افتاد به غرفه ی فصل پنجم و همان شاعر مربوطه که سرش خلوت بود و باز هوای امضا گرفتن بود که زد به سر بهار.

 با اینکه واقعن کار ضایعی بود اما فقط بخاطر رفاقتمان مرام گذاشتم و قبول کردم که کناب را ببرم بدهم امضا کند. شاعر مربوطه که انگار منتظر برگشتن ما بود (آیکون توهم در مرکز توجه قرار داشتن) وقتی صدایش کردم و گفتم: میشه اینو امضا کنید؟ خیلی مردمی و مجلسی گفت: حتمن! و کتاب را گرفت و هنگام تحویلش گفت: خیلی ممنون که میخونید! و من چون نمیداستم چه جوابی باید بدهم هیچ جوابی ندادم و از غرفه گذر کردیم...

کمی که دور شدیم کتاب را باز کردیم:

تقدیم به خواهرم خانم ... و حجابش!

البته من کمی جا خورده و تعجب کردم چون اصلن فکر نمیکردم شاعر مربوطه آدم مذهبی ی باشد ! حالا بگذریم،این دختر که حرف حق حالی ش نمیشود، شما خودتان قضاوت کنید، من کتاب را دادم که امضا کند، منظورش حجاب من بوده یا حجاب بهار؟

:|

(ادامه دارد...)

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 4:22 نويسنده بی دل |