|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
از بهار و سها جدا شدم و با دوست عزیزم حضرت سندس و دوست عزیز او که نمیدانم فاطمه بود یا زهرا رفتم تا غرفه ی شهرستان ادب را که پیدا نکرده بودند نشانشان بدهم و البته تاکید کردم که به اندازه ی کافی آنجا تابلو شده ام و اگر یک بار دیگر آنجا دیده شوم احتمالن قابم می کنند و میزنند به دیوار غرفه شان پس گفتم کمی عقب تر منتظرشان می ایستم اما آنها از من خواستند که همراهشان بروم و راهنماییشان کنم و من هم از آنجایی که خیلی بامحبت و بامعرفت میباشم قبول کردم و رسیدیم جلوی غرفه و در همان لحظه بود که متوجه نگاه های کنجکاوانه و اشاره های نامحسوس آن دو شدم و علت را پرسیدم.
واقعنکه در دنیا بعضی خاستگارها و نامزدها هستند که خیلی وقت نشناس هستند و با اینکه خودشان غرفه دار هستند و ادعای انتشاراتی میکنند اما عدل می آیند در همان لحظه ای که نامزدشان به همراه یک نفر که به اندازه ی کافی تابلو شده جلوی غرفه یک انتشارات دیگر ایستاده، از همانجا عبور می کنند و حواس ها را پرت!
من هم وقتی فهمیدم ماجرا از چه قرار است حساس شدم و همانطور که در حلق غرفه قرار گرفته بودیم شرح ماجرا را پرسیدم و چنددقیقه ای را در همانجا به صحبت های خاله زنکی پرداختیم و بعد هم کلن خیال کتاب خریدن از سر دوستان افتاد و ما خیلی تمیز و شیک پس از تمام شدن حرف هایمان از مقابل غرفه گذشتیم و من همانجا بود که احساس میکردم یک هاله ی قاب مانند دورم شکل گرفته است!
(ادامه دارد...)