تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!

 

·        نمیدانم بحثِ چه پیش آمده بود که حضرت بهار فرمودند از کودکی عادت داشته اند نام سربازهای بیچاره را از روی لباسشان بخوانند و تا کنون هم این عادت از سرشان نیفتاده و هرجا که سربازی میبینند بی اختیار سعی میکنند هرطور شده نامش را از روی اتیکت روی لباسش بخوانند و من همانجا پیش خودم فکر کردم: چه کار مسخره ای! خب که چی بشه؟ و گفتم: من که هیچ وخ این کارو نمیکنم!

 

·        یک صحنه هم دقیقن وسط یکی از راهروها اتفاق افتاده بود که یک جفت دختر و پسر ِ مودبانه بگویم گامبو! در بغل هم قرار گرفته بودند و برای مدتی طولانی! و وقتی به کنارشان رسیدیم اینجانب با دست به ایشان اشاره کرده و با صدای بلند خندیده و گفتم: این دوتا رو! و بعد از این حرکت شجاعانه با واکنش دلهره و خجالت آمیز یکی از دوستان مواجه شده و با صدای بلندتر گفتم: گفتم که بشنون دیگه!

 

·    چند روزی بود که خیلی با خودم درگیر بودم، خیلی با خودم کلنجار رفتم که خودم را راضی کنم که یکی از کتابهای ش را ببرم بدهم امضا کند. آخر از من ی که به سخره میگیرم دوستانی را که هربار برنامه ای یا شب شعری ست کلی کتاب از خانه بار میکنند می آورند بدهند به شاعرانشان که برایشان امضا کنند، خیلی زیاد بعید بود. اما آخرسر به این نتیجه رسیدم که ایشان با بقیه فرق میکند و همه این حرفها به کنار مهم این بود که واقعن دوست داشتم امضای ش را اول کتاب م داشته باشم.

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 0:25 نويسنده بی دل |