تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!

 

·        دردسرتان ندهم، بالاخره با کلی تاخیر ایشان تشریف آوردند و اینجانبان بعد از هر یک ربع سرک کشیدن در غرفه ی نشر افق، موفق به دیدار ایشان شدیم و عجب شلوغ شده بود و من قید صحبت کردن و سوال پرسیدن را به کلی زدم و تازه به این فکر میکردم اصلن نوبت من میشود بدهم کتاب م را امضا کند؟

 

بهار که کتابی از ایشان همراه ش نداشت دلقک بازی اش گل کرده بود و میخواست یک کتاب بزرگ گرافیکی را که از نمایشگاه خریده بود بدهد تا ایشان صفحه سفید اولش را امضا کند. خود من هم تازه وعض همچین مناسبی نداشتم، ق ی د ا ر را که سال گذشته از نمایشگاه خریده بودم همراه داشتم به صورتی که کاملن با پلاستیک جلد شده و توی ش هم با ماژیک و مداد خط کشی شده بود. فقط دعا میکردم که یک وقت هوس نکند کتاب را ورق بزند که قشنگ آبرویم میرفت چون زیر یک قسمتهایی خط کشیده بودم که جز برای دلقک ها برای هیچ کس مهم نیستند!

 

·        همانطور که در بین جمعیت مشتاقان با خودم سر این مسائل درگیر بودم یک قیافه ی آشنا که اول دقیقن به جا نیاوردمش خودش را از میان خیل عظیم جمعیت جلوی ایشان رساند و همانطور که در خبرگزاری های دیگر هم آمده است گفت: گفتن رضا اینجاس اومدم فقط ببینمت و برم. من همانطور با خودم درگیر بودم و هی میگفتم: این کیه؟ این کیه؟ میشناسمش! که بالاخره دوستان قبول زحمت کردند و نام مقدس سهیل محمودی را به زبان آوردند و با اولین نگاهی که پس از شنیدن اسمشان بهشان انداختم تنها چیزی که به خاطرم آمد بیتی بود از سعید بیابانکی: "مثل قلیان علیرضا قزوه، مثل دمبل سهیل محمودی!" نمیدانم چرا از همه جا این بیت به ذهنم متبادر شد ولی بعدها فهمیدم ذهنم خیلی گیج است چون مثلن این بیت ش که: "کچل است و سبیل هم دارد، هست خوشگل سهیل محمودی! "خیلی متناسب تر با فضا بود یا حتی : "این مسائل علیرضا قزوه، آن مسائل سهیل محمودی!" خیلی شیک تر به نظر میرسید!

 

بگذریم... آقا رضا وقتی سهیل محمودی را دیدند خیلی متواضعانه و خاکی و گِلی حتی، از غرفه زدند بیرون و از میان خیل عظیم جمعیت بی توجه به اصرارهای سهیل محمودی که از ایشان میخواست این کار را نکند به سمت او رفته و آنجا بود که یکدیگر را در آغوش گرفتند. آقا رضا با سهیل محمودی حال و احوال میکرد و سهیل محمودی مدام میگفت: رضا برو، برو منتظرتن، اینا همه اومدن تو رو ببینن، اینا مشتاق های توأن. و آقا رضا هم میگفتند: نه بابا.. نه... نه... . همین دیالوگ ها چندین بار تکرار شد و ما هم نظاره میکردیم تا اینکه یک هو طی یک حرکت غافلگیرانه آقا سهیل محمودی از میان آن خیل عظیم جمعیت نمیدانم با چه انگیزه و برنامه ی از پیش ریزی شده ای رو کردند دقیقن به گروه چهار نفره ی ما ـ متشکل از اینجانب+بهار+سندس+سها- که از قضا من و بهار هم در رأس گروه بودیم و پرسیدند: شما اومدین رضا ... رو ببینین دیگه؟ و ما در میان فریادهای آقا رضا که هنوز به گوشمان میرسد که : نه... نه بابا... نه... یکصدا گفتیم: بـــــله!! و اگر اشتباه نکنم عده ی کثیری به ما خندیدند و از آن تاریخ بود که این حرکت به عنوان یک سوتی در تاریخ نمایشگاه های بین المللی جهان ثبت گردید. اما پیش خودمان بماند من با اینکه حسم میگوید این حرکت کمی تا قسمتی سوتی محسوب میشود ولی هنوز نتوانسته ام جواب مناسب تری برای آن موقعیت پیدا کنم. البته چند گزینه به ذهنم رسیده است که به اطلاع شما میرسانم به این امید که با همیاری شما دوستان عزیز از تکرار چنین سوتی هایی جلوگیری شود ... باشد که رستگار شویم!

اما بعد... به نظر شما در موقعیت ذکر شده در گزارش فوق بهترین پاسخ کدام گزینه میتواند باشد؟

1.بله!

2.نخیر!

3.پ ن پ!

4.نع!

5.نچ!

6.چرا!

7.حالا دیر نمیشه...

8.نه ما اومده بودیم خودتونو ببینیم اتفاقن

9.چرا ولی حالا شمام باشین ... شمام خوبین...

10.ما فقط داشتیم از اینجا رد میشدیم!

11.رضا... اصلن کی هست؟

12.سوت زدن و نگاه کردن به اطراف

13.پشت کردن به دوربین و رفتن به دور دست و محو شدن در افق...

14.سوکوت و سوکوت

15.و همچنان سوکوت ...

 

دوستان میتوانند گزینه های پیشنهادی خود را در کامنتدونی همین پست ثبت کنند. با تشکر روابط عمومی وبلاگ دل نوشت.

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 0:27 نويسنده بی دل |