|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
اول این را بگویم که بنده اصلن و ابدن و بهیچ وجه من الوجوه قصد پست جدید گذاشتن را نداشتم اما از آنجایی که در فصل امتحانات و دقیقن هنگام درس خواندن همیشه انفاقات جالب توجه و نادری رخ میدهد باید بگویم همین الان برای برداشتن برگه ی چرک نویس ،یکی از سررسیدهای قدیمی ام را از قفسه برداشتم و خب طبیعتن به قصد مرور خاطرات گذشته کمی تورق کردم و باید اعتراف کنم که خداوکیلی هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که یک زمانی که خیلی هم کوچک نبودم اینقد خنگ و دلقک و بیخود بودم!! و واقعن نمیدانم چه کسی من را مجبور کرده بوده که هر روز به زور به ثبت وقایع روزانه در سررسیدم بپردازم!
***
سلام. امروز دوشنبه ۱۲/۲/۱۳۸۴ است. خب تا جایی که یادم می آید چیزی یادم نمی آید! ............. یک چیزهایی الان یادم آمد که چیزهای مهمی نبودند. خداییش دیگه چیزی یادم نمیاد!
***
سلام. امروز فقظ یادمه که مامان بزرگ رفت همدان. دیگه چیزی یادم نیست پس خوب گوش کن:
او اونجوری شد بعد آن آمد فلان و چرت و پرت و چرند و پرند .............. خداحافظ!
***
سلام اصلا حوصله ی خاطره نویسی ندارم چون دارم فیلم نگاه میکنم ولی چون تصمیم گرفتم هرروز خاطره بنویسم دارم مینویسم!
***
سلام. امروز بازهم اتفاق خاصی نیفتاد و ما فقط به فکر این هستیم که یک نقشه برای اینکه عمه طاهره به خانه ی ما نیاید بکشیم! (گمانم آنموقع عمه ام قهر کرده بود و من و خواهرم توهم زده بودیم که میخواهد بیاید با ما زندگی کند!)
***
سلام . نمیدانم چرا این روزها اصلا حوصله ی خاطره نوشتن ندارم فقط بگویم که امروز پدرم به اینترنت(!) آمد و گفت فردا به ایران می آید. کاشکی زودتر بیاید تکلیف عمه طاهره را روشن کند!
***
این یکی دیگه اوج اتفاقات مهم و حوصله نوشتن بوده فکر کنم :
سلام. امروز چهارشنبه ۱۰ فروردین است و من دیروز یادم رفت خاطره بنویسم. البته دیروز هم اتفاق مهمی نیفتاد فقط من و مامان و مامانبزرگ رفتیم خانه ی خاله راضی(خاله ی مادرم!) که دیکچه داشتند. ظهر هم قبل از ناهار با دایی رضا فیلم شرک غول مهربان را نگاه کردیم. خیلی قشنگ بود. بعد هم مامان و پدر و خواهرم به آنجا آمدند و ما باهم ناهار خوردیم. امروز یعنی چهارشنبه بازی ایران-کره ی شمالی داره. فعلا ایران (۱-۰) جلو افتاده. البته آن گل را هم یک بازی کن کره ای به نفع ایران زد. حالا ساعت ۱۲ظهر است و من و دایی رضا داریم فوتبال نگاه می کنیم. مامانم و مامانبزرگم و خواهرم رفتند به روزه(خودم جلویش داخل پرانتز نوشته ام:روضه) سفره ی ابالفضل! خدانگهدار.
:|
پی نوشت با تاخیر خیلی زیاد به تاریخ : 26 شهریور 1398: این پست را همان موقع بعد از انتشار یک بار خواندم و اینقدر از خودم خجالت کشیدم که سریع به حالت ثبت موقت درش آوردم. اما امروز که چشمم افتاد و خواندمش اینقدر با پست و حتی با خودم حال کردم که از حالت ثبت موقت درش آوردم و کلی افسوس خوردم که چرا همان موقع ثبت نکرده بودم، احتمالا کامنت های جالبی دریافت میکردم!