|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
دو سه سال پیش که برای بار اول آمدیم اینجا اصلن خوشم نیامد. جادهاش خیلی قشنگ بود ولی توی روستا سرد بود. هوا مدام ابری بود. بخاری روشن میکردیم. همه جا مه بود. وسط تابستان! هیچجا هم نمیرفتیم. همهاش توی کلبه* بودیم. حوصلهام سر رفته بود. دوست داشتم زودتر برگردیم. بار دوم ولی فهمیدم اینجا از آن جاها نیست! به آب و هوایش عادت کردم و حتی برایم دوست داشتنی شد. فهمیدم اینجا مثل سفرهای همیشه نیست که برنامه ریزی کنیم هر روز از محل اسکان بزنیم بیرون و یک جایی برویم. اینجا که میآییم برای چند روز تمام دنیایم میشود اندازهی یک روستا و قسمت اعظمش خلاصه می شود در یک تراس! پدر همان اول که از راه میرسیم تراس را فرش میکند. کناره میاندازد. پشتی میگذارد و من برنامه ریزی میکنم برای دنیای کوچکم. برای اینکه امروز تا وقت غروب بنشینم و به جنگل رو به رو خیره شوم و یک عالمه آرامش را جرعه جرعه سر بکشم.(+) کم کم هوا سرد و تاریک شود. من به جای چادر پتو بیندازم روی سرم و رو به قبلهای که سمت جنگل است نماز بخوانم. و به جای مُهر به آخرین تصاویری که قبل از تاریکی مطلق میتوانم از جنگل و درختها ببینم خیره شوم و به این فکر کنم که جنگل خیلی بیشتر از مسجد میتواند خانهی خدا باشد! چرا که نه؟ مسجد را بهرحال آدمها میسازند ولی جنگل را خدا با دستهای خودش ساخته و نگهداری میکند. نمازم را با یک عالمه یاد خدا و جنگل و درخت و باران تمام کنم، پتو را بیندازم دورم، ستارهها را دید بزنم و یک لیوان چای داغ بنوشم. فردا صبح همگی با هم روی تراس صبحانه بخوریم و بعد که سفره جمع شد من بنشینم رو به جنگل و کتاب بخوانم. چقدر خوب میشود اگر "لحظههای انقلاب" را روی این تراس تمام کنم. بعداز ظهر برویم "در کوچههای کُدِیـرسَر"* (+) بگردیم. برویم مسجد کوچک و باصفای روستا نماز مغرب و عشا را شکسته بخوانیم. بعد توی تاریکی از کنار سگها رد شویم و سعی کنیم نترسیم! بعد باز برگردیم کلبه و من باز بنشینم روی تراس، برق را روشن کنم، یک عالم حشره و شاپرک دورم جمع شوند و من باز کتاب بخوانم. روز بعدش برویم جنگل. مسیر کلبه تا جنگل را، از وسط روستا، ده دقیقهای پیاده برویم. برسیم به جنگل. مثل همیشه هیچ کس نباشد. جنگل را قُرُق کنیم. برویم پایین، لب رود. مسیر رود را بگیریم و همینطور حرف بزنیم و عکس بگیریم و برویم جلو. ساعت را نگاه کنیم ببینیم اذان ظهر است. با آب رودخانه وضو بگیریم. یک تکه زمین هموار کنار درختها پیدا کنیم. یک تکه سنگ کوچک صاف برداریم توی آب رودخانه بشوییم بعد رو به درختها قامت ببندیم (+) و بعد باز من فکر کنم که اینجا حتی از مسجدالحرام هم، مسجدتر است. حضور خدا را حس کنم و هی پشت درختها سرک بکشم. هر برگی که بیفتد، هر شاخهای که تکان بخورد، انگار که خدا از کنارش رد شده باشد سریع برگردم و دنبال جای پای خدا بگردم. کم کم برگردیم کلبه و بعد از ناهار، زیر آفتاب سرظهر، روی تراس دراز بکشم.عصر، بیدار شوم و باز بنشینم به نگاه کردن و کتاب خواندن و میوه خوردن! و باز شب شود و باز ...
پیمانهی سفرم حسابی پر است ولی من از همین حالا برنامهی تکراریام را با خودم مرور میکنم برای نوبت بعدی. یک روز این حاجاقاها کلبه را میفروشند و این برنامهها برایم تبدیل میشود به خاطره و من باید هی حسرتش را بخورم!
*پدر عادت دارد روی همه چیز اسم بگذارد. اسم اینجا را پدر گذاشته کلبه!
*پدر میخواهد یک کتاب بنویسد با این عنوان!