|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
حرف زدن یادم رفته! نوشتن که به طریق اولی ...
توی این مدت دوتا زبان جدید یادگرفتم. زبان مادری ام را تا حدی فراموش کردم و الان به هیچ زبانی نمیتوانم مثل آدم صحبت کنم!
سرم را با دانشگاه آنقدر شلوغ کردم که در تمام طول دو ترم حتی یک کتاب متفرقه هم نخواندم!
بعد یکهو تصمیم گرفتم به رفتن! به دل کندن. ولدا داشت خانه ام میشد. داشتم عاشقش میشدم. داشتم برای خودم در ولدا آینده های دور تصور میکردم. یکهو ترسیدم و گفتم برویم. بعد اینقدر به رفتن فکر کردم که واقعا میخواستم فقط برویم. رفتیم. آمدیم اینجا. وسط گرانی خانه ها و کار سنگین همسر. وسط شرایط نامساعد برای درس خواندن و کار کردن من و حتی بچه دار شدن. و وسط بی کسی شدیدتر. ولدا ایرانی درست و حسابی نبود ولی وای که چقدر دوست خوب از جاهای مختلف پیدا کردیم که توی همین یک ماهه دلم برای تک تکشان کلی تنگ شده. اینجا فقط دوتا دوست داریم. یک زوج ایرانی که از قبل میشناختیم و خیلی کمکمان کردند و بخاطر بودنشان خدا را واقعا شاکرم ولی فعلا به غیر از این دو، اینجا دوست نزدیک دیگری نمیتوانم برای خودم متصور شوم...
خب هر کسی جای من بود حرف زدن یادش میرفت. نوشتن که به طریق اولی!
هروقت می آیم اینجا پر از حسرت و افسوس میشوم که چرا خانه ام را رها کردم! اینجا را برای تمرین نوشتن ساخته بودم. آخر شب های خسته با استرس خواب ماندن کلاس 8 صبح باز هم آخرش دلم را یک دله میکردم و می آمدم اینجا تا دم صبح مینوشتم و میخواندم. خواندن و نوشتن مهم تر از همه چیز بود. اما خانه ام را رها کردم تا حالا که بیشتر از همه به اینجا نیاز دارم متروکه ای بیشتر ازش نمانده باشد...