|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
همین شب یلدایی که فکر هزارتا کار و برنامه و آرزوهای دور و دراز مثل ستاره هایی که توی کارتون ها دور سر آدم های زمین خورده میچرخند گیجم کرده بود. گفتم لااقل بنشینم اینهمه متن و خاطره و سفرنامه نیمه کاره را تمام کنم شاید یک کتابی از اینها دربیاید. اما از آنجایی که انگیزه ی کافی برای شروع یک چنین پروژه ی بزرگی را ندارم تمام زوری که توانستم بزنم این بود که یکی از نوشته های ناتمامم را که تا اینجایش نیاز به اصلاح آنچنانی نداشت از ثبت موقت دربیاورم. ( سه تا پست پایین تر یا به عبارتی : اینجا)
خیلی خوشحالم که اینجا مثل اینستاگرام عمومی نشده. خیلی خوشحالم که افرادِ کم ِخاصی اینجا را میخوانند ولی خیلی برایم مهم است که بدون مخاطب نشوم... گفتن هم ندارد اگر مهم نبود پس چرا پست قدیمی ناتمام را از ثبت موقت دربیاورم؟