تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

میخواهم بروم به صاحب گلخانه بزرگ روبروی مجتمع بگویم کارگر داوطلب بدون مزد نمیخواهد؟ همسر میگوید باید رفرنس لتر داشته باشم!!! هرچقدر عشق و علاقه ام به گل و گیاه بیشتر میشود بیشتر گل و گیاه میپوکانم!!! بعضی هایشان خشک می شوند بعضی ها کپک میزنند بعضی ها رشدشان متوقف می شود. هر گلدانی که شروع میکند به پژمرده شدن حالم تا چند وقت گرفته است. به روی خودم نمی آورم اما از یک طرف استرس دارم که کاری برای گیاه بیچاره بکنم و از طرف دیگر گیجم چون نمیدانم چه کاری... . گیاه از بین می رود و من مثل یک صاحب بیخیال بی رحم خالی اش میکنم توی کیسه زباله و ته دلم دلشوره دارم نکند هنوز یک جوانه ی کوچکی لابلای ساقه های خشکیده، زنده باشد و بین زباله ها زجرکُش شود!

فردا میروم گلخانه روبروی مجتمع. یک کم میچرخم. بعد نگاه میکنم ببینم صاحب گلخانه چطور آدمی است. مهربان است؟ گرم است؟ خوش صحبت است؟ اصلا لهجه اش را می فهمم؟ بعد اگر صاحب گلخانه گرم و خوش صحبت بود و لهجه اش خیلی غلیظ نبود میپرسم ببینم حاضر است من را به عنوان داوطلب بپذیرد بلکه توی دست و پایش یک کمی از گل و گیاه سردربیاورم! احتمال بعیدی است ولی فردا میروم.

فردا با وجود عذاب وجدان برنامه عقب افتاده ام میروم گلخانه.

بعد هم میروم به اوت لتی که چند روز پیش از آنجا یک پالتو 380 یورویی را با تخفیف 90 درصدی به قیمت 38 یورو خریدم و میخواهم توی سیستم چک کنند شاید شاید سایز کوچکترش را داشته باشند که من توی شلوغی لباس های تخفیف خورده پیدا نکردم. سایزی که خریدم برایم گشاد است ولی دلم نمی آید پسش بدهم!

بعدش شاید بروم داروخانه ی مین استریت و ببینم حاضرند ژل ضدعفونی کننده دستی که سه چهار ماه پیش خریدیم و رسیدش را هم گم کرده ام پس بگیرند؟ روز اول ورود کرونا به ایرلند همسر را فرستادم داروخانه. مردم همه چیز را برده بودند. گفت فقط همین یک دانه ژل دست مانده بوده. یک ژل دست 100 میل مخصوص کودکان که برایش 12 یورو پول داده بود. آن روزها ترسیدم پس بدهم گفتم شاید لازم بشود. تا مدت ها ژل دست گیر نمی آمد. حالا سایز ده برابرش را 4 یورو میخریم و من هنوز دلم نیامده حتی آن ژل کوچک 12 یورویی را از آک دربیاورم. خیلی زورم می آید. باید لااقل تلاشم را برای پس دادنش بکنم تا خیالم راحت شود. 

فردا همه ی این کارهای غیر ضروری را با استرس عقب افتادن از برنامه پروژه اصلی ام انجام می دهم. از برنامه ام عقب تر می افتم و از ادامه دادنش و به نتیجه رسیدنش ناامید میشوم و باز روز از نو روزی از نو... 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 5:17 نويسنده بی دل |