تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

هیچی... همینطوری... دلم برای اینجا تنگ شده بود...

برای اینجا که خود خودم بودم . آن بخش از خودم که غرق نشده بود در هیچ نقشی را همیشه اینجا پیدا میکردم. این مدت زیاد اینجا سر زدم. روی "نوشته جدید" کلیک کردم. حتی عنوان پست را نوشتم و بعد ... بعدش را حتی یادم نمی آید. شاید از شدت خستگی پستی به سرانجام نرسیده یا همانموقع پسرک بیدار شده و رشته افکارم را بریده. فرقی نمیکند آن لحظه چه عاملی جلوی نوشتنم را گرفته مهم این است که این نقش جدید از من جدا نمیشود. حتی به اندازه ساعتی... شاید برای همین است که انگار حرفهای این روزهایم به درد اینجا نمیخورند. به درد اینجا که متعلق به خود خالص و رهایم بود. فارغ از هر نقشی. فارغ از هر ملاحظه و قید و بندی...

این روزها هرچه هست و نیست پسرک من است. محکم چسبیده به فکرم، به نوشته هایم، به تک تک لحظه هایم... متنفر بودم از اینکه بعد از مادری خودم را فراموش کنم، که صفحه اینستاگرامم فقط بشود عکس ها و خاطرات فرزندم، که نتوانم یک یادداشت کوتاه بنویسم که رنگ و بوی مادری و بچه داری ندهد. اما این روزهای پررنگ مادری که گاهی حتی به اندازه چند جرعه آب خوردن از من جدا نمی شود، روزهای پر از خاطره و تجربه، پر از لذت و پر از خستگی، کم کم دارد مقاومتم را میشکند. انگار فرشته ی کوچک لطیفی اندازه ی یک سنجاقک با بال های شفاف شیشه ای با صدای سفید آرامی دائم در گوشم زمزمه میکند: رها شو! رها شو در این نقش جدید! رها شو در مادری!

+ تاريخ جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 3:36 نويسنده بی دل |