تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

نماز صبح را خواندم، سرگیجه از دیروز با من است، خسته روی تخت افتادم و یکهو یک تصویر جلوی چشمم آمد

باران خیلی شدید

چترهای مشکی و رنگی و طرحدار

خیابان شلوغ

پیاده رو پر از آدم‌هایی که از خیسی فرار میکنند

و پنجره چشمی دوربین در دستانم

تصویری از خاطرات سفر ژاپن. سال ۲۰۱۵

ما در یک استار باکس پناه گرفتیم فقط برای در امان ماندن از آن باران سیل آسا. اصلا یادم نمی آید چی خوردیم. اصلا چیزی سفارش دادیم؟ شاید فقط یک فنجان قهوه ساده که با آن بتوانیم یک میز و صندلی را اشغال کنیم. من تند و‌تند عکس میگرفتم. نور کم بود و سرعت باران و مردم و ماشین ها بالا. عکسها تار میشدند و من ناراحت از اینکه نمیتوانم یک تصویر خوب از آن عصر بارانی ثبت کنم. اما فکرش را هم نمیکردم که میان آنهمه تصویر تار و کج و معوج حسی اینچنین عمیق در حافظه ام ثبت شود که شش سال بعد در یکی از خسته ترین و دلگیرترین لحظاتم مثل فلاش دوربین جرفه بزند و حس و حال خوب آن خاطره را به لحظه اکنونم تزریق کند.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰ساعت 10:22 نويسنده بی دل |