تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

چهار روز پیش رسیدم مشهد. بعد از سه روز، دیروز عاقبت موفق شدم بروم زیارت. پسرک را خواباندم. مامان و پدر هردو نظرشان این بود که رفت و برگشتم با اتوبوس سریع‌تر خواهد بود. قبول کردم. تسبیح شاه مقصود اصلم را دور مچ دست راستم پیچیدم و انگشتر عقیقم را دستم کردم. و چند دستمال کاغذی تا کردم در کیفم. تمام توشه‌ام همین بود. اتوبوس حرم زود رسید. آخرین صندلی خالی قبل از من پر شد. خسته هم نبودم. به راه رفتن و ننشستن حسابی عادت کرده ام. هرچند ثابت ایستادن هنوز برایم کمی سخت است.

تسبیحم را از دور مچ دستم باز کردم. قبل از اینکه شروع کنم به ذکر ، زمزمه‌ی ذکر‌های سین دار در اتوبوس پیچیده بود. ایستگاه بعدی چند نفر سوار شدند و یک صندلی هم جلوی من خالی شد. دوتا خانم میان‌سال هم‌زمان به صندلی خالی رسیدند و بیست سی ثانیه صندلی خالی را به هم تعارف کردند. آخرش یکی رضا داد به نشستن. آن دیگری دقیقا جلوی من بود. چهره‌اش از گرما و خستگی سرخ شده بود و لب‌هایش تند و‌تند تکان میخوردند به ذکر.

ردیف کناری ام‌ دو دختر بچه نشسته بودند در آستانه نوجوانی. ماسک به صورت داشتند و روسری‌های رنگی‌شان از زیر چادر مشکی پیدا بود. انگار خواهر بودند. گاهی خیلی آهسته جملاتی رد و بدل می‌کردند. یکیشان هر ایستگاهی که می‌رسیدیم بلند میشد و ردیف‌های جلوتر را نگاه میکرد. انگار میخواست با دیدن مادر مطمئن شود هنوز به ایستگاه مقصد نرسیده‌اند. یک جا شنیدم که خیلی آهسته از خواهرش پرسید: موهام دیده نمیشه؟

فکر میکنم تا همینجا کافی باشد.

همین چیزهای خیلی کوچک خیلی ساده‌ی خیلی عادی خیلی روزمره آن طرف دنیا گیر نمی‌آید. فکر میکنم آنجا اگر یک نفر در مکان عمومی دائم لب‌هایش بنجنبد و زیر لب چیزی زمزمه کند خودم هم میگذارم به حساب فقدان مشاعر و شاید حتی برایم ترسناک باشد.

برای خودم هم عجیب بود که چطور چشم و گوش و ذهنم مثل یک مسافر ندید بدید تند و تند از این صحنه‌های کوچک عکس و فیلم میگرفتند. انگار دلم برای همین چیزهای خیلی کوچک خیلی تنگ شده بود و دوست داشتم برای خودم ثبتشان کنم.

همین.

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 3:26 نويسنده بی دل |