تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

چقدر چشم امید بسته بودم به این فاطمیه. بالاخره بعد از چند سال عزاداری بی بخار در غربت یک فاطمیه در ایران قسمتم شده بود. چقدر برای روضه خانه کوچک پسرخاله چشم میکشیدم. البته عزاداری در مجالس و هیئت های بزرگ هم حال و هوای خودش را دارد اما ترجیح من معمولا روضه های کوچک و باصفای خانگی ست. له له میزنم برای یک فنجان چای روضه خانگی. برای نشستن روی کناره های سفید اتاق های کوچک فرش شده . مثل هر مادری برای پسرم هزار آرزو دارم و هزار حسرت. حسرتم دوری از حرم و مسجد و روضه و هیئت است و آرزو به دل ماندم که پسرم پای روضه ها بزرگ شود. یک بار وسط صدای روضه و گریه و حسین حسین توی بغلم به خواب عمیق برود و گاهی در اتاق دیگر با بچه ها بازی و جیغ و داد کند. گاهی هم هوس کند وقت سینه زنی بیاید در جمع بزرگترها مثل بقیه سینه بزند. حالا بعد از پنج شبانه روز تب مداوم پسرک ، آرزوها و حسرت هایم مثل پتک توی سرم میخورد و هی فکر میکردم چه کار کردم که این توفیق از من سلب شد. آنهم با این شدت! از دیروز که تب پسرک قطع شد دوباره چراغ امیدم روشن شد. خانم ر به مامان پیام داده بود که جمعه شب مراسم هیئت در همین مسجد مجتمع خودمان برگزار میشود. تصمیم گرفته بودم بروم و پسرک را هم ببرم. مسجد همین پایین بود هرموقع میخواستم میتوانستم برگردم خانه. اما بی قراری های طفل معصوم از صبح شدیدتر شد. موقع نماز ظهر به مامان گفتم استخاره بگیرد. میترسیدم هنوز ناقل باشد و مدیون شوم. استخاره هم بد بود. گفتم یا نمیروم یا فقط برای روضه تنها میروم. یک ساعت مانده به شروع روضه از شدت ضعف و خستگی از حال رفتم. وسط یک خواب خیلی عمیق بودم که مامان زنگ زد و گفت شهید آورده اند! آن لحظه فقط میدانستم که باید خودم را برسانم. پدر پیش پارسا ماند. سریع آماده شدم و رفتم سمت مسجد. از دور ماشین آمبولانس را دیدم که چند نفر دورش ایستاده بودند حدس زدم تابوت رادارند میبرند. قدم هایم را سریع کردم به امید اینکه لااقل تابوت را از دور هم که شده در آمبولانس ببینم. آمبولانس از عرض روبروی من بود و یک جوان بالباس بسیجی و عمامه روی سر، در عقب آمبولانس را گرفته بود، منتظر که دو سه نفری که مانع بودند عقب بروند و در را ببندد. قدم هایم را سریع کردم و گردنم را کج. هنوز تابوت را نمیدیدم. دو سه قدم مانده به آمبولانس آدمها کنار رفتند و درهای عقب آمبولانس را میدیدم که خم شدند و از آن فاصله هم هرچه گردنم را کج میکردم چیزی نصیب چشمهایم نمیشد. دلم را راضی کردم به تماشای دور شدن آمبولانس و فکر کردم تماشای آمبولانسی که تابوت شهید را حمل میکند هم غنیمت است که ناگهان یک نفر اسمم را صدا کرد! خانم .ر. بعد از چند سال مرا در آن تاریکی شب با چادر و ماسک هم شناخته بود. بسیجی عمامه پوش مسئول بستن در آمبولانس، پسرش بود. صدایش کرد و گفت صبر کند. بعد من را هل داد سمت آمبولانس. من بودم و تابوت شهید... انگار دنیا متوقف شد دست کشیدم بر تابوت و بوسه زدم. پسر خانم ر خواست عجله کنم. معطلشان نکردم. عقب رفتم و اجازه دادم چشمانم از اشک پر شود. حالا من نیاز دارم به این فکر کنم که همه آن صحنه ها بخاطر من چیده شده بود. دوست دارم فکر کنم خود شهید بود که خواست دستم به تابوتش برسد. دلم میخواهد آن صحنه را دائم در ذهنم مرور کنم و دست شهید را ببینم که قبل از رسیدن من جلوی بسته شدن درهای آمبولانس را گرفت. دوست دارم اینطوری فکر کنم. نمیخواهم غره شوم فقط نیاز دارم دست هایی که برای گرفتن دست من آماده‌اند را ببینم و مطمئن تر قدم بردارم و از پرتگاه‌ها نترسم.

کاش میشد با اسم صدایت بزنم و تشکر کنم. ممنونم شهید گمنام.

+ تاريخ شنبه سوم دی ۱۴۰۱ساعت 1:38 نويسنده بی دل |