|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
یکی از ناشکریهای بزرگم همیشه این بوده که ناراحتیام از اشتباهاتم بیشتر بوده از خوشحالیام بخاطر فهمیدن اشتباه و فرصتی که برای تغییر و جبران داشتم!
شاید علامت کمال طلبی و ایدهآل گراییست. این کمال طلبی گرچه بیماری هبوط دهندهایست بخاطر ظاهر گول زنندهاش آدم را درست و حسابی به فکر درمان نمیاندازد.
من در مرز دهه چهارم زندگیام تجربههای زیادی داشتهام، فکر میکنم همهاش خوش شانسی و نعمت بوده. حتی مسیرهایی که اشتباهی رفتهام و انتخابهایی که اشتباهی کردهام. تا اینجا همهش مثل درس و تمرین و تجربه بوده تا مسیر اصلی را پیدا کنم.
فکر میکنم در آستانه مسیر اصلی زندگیام قرار گرفتهام. هنوز قدم برنداشتهام یا خیلی کم رفتهام اما از اینجا به بعد...
با وجود اینکه تجربههایم برایم بسی ارزشمند و عزیزند از توی چشم کردن اشتباهات و کمبودها و خوب نبودنها و کافی نبودنهایم گریزانم.
از اینجا به بعد... فکر میکنم یک خانه جدید لازم دارم. آدرسی که هیچ آشنایی نداشته باشد. جایی که هیچ آشنایی نخواند. حتی آشناهای مجازی!
پینوشت
•من با همین فرمان کشور عوض کردهام! گرچه باز سرنوشت مرا به جای قبلیام برد. جایی که دوستش دارم، گرچه خانه نیست.
•نمیدانم اینجا چه میشود!؟ تخته میشود یا تغییر کاربری میدهد یا ... هرچه بشود احتمالا دیگر "دل نوشت" نخواد بود.
یا علی