|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
صاد بالاخره آمد. با شکم ورآمده هفته ۴۱! همسرش بیرون منتظر بود و ما بعد از یک سال و نیم، فقط به اندازه نوشیدن یک شیر کاکائو و ماسالای گرم در کافه کتاب با هم حرف زدیم. من از بدبختیهای انجام تکالیف دانشگاه وسط سفر کوتاه و شلوغ در نوروز و رمضان گفتم و او تعریف کرد چطور سکهها و دلارها و واحدهای تجاری که همسرش به نامش زده بوده را یواشکی از همسرش تبدیل به یک واحد آپارتمان کرده چون همه مشاورها میگویند زنها باید برای خودشان سرمایه مستقل و مخفی داشته باشند! وسط حرفهایش هم داشت میگفت که اخیرا داشته به مادرش وصیت میکرده که ... که من زدم زیر خنده که «مگر قرار است سر زا بروی؟» و او با لبخندی جدی گفت خب آدم باید وصیتهایش را هرچه زودتر بکند دیگر. و من باز به شوخی گفتم حالا که وصیت میکنی یک چیزی هم برای من به ارث بگذار و خودم از خنده ریسه رفتم. اما ته دلم آشوب بود آشوب. از وصیتنامهای که ننوشتهام. نه از تقسیم مال و دارایی که ندارم، از فکر اینکه چقدر حرف دارم... چقدر حرف دارم با پسرک سه ساله ام، چقدر حرف دارم با پسرک هفت سالهام، با پسرک دوازده سالهام، با پسرک پانزده سالهام، با پسرک بیست سالهام، با پسرک بیست و چهار سالهام، با پسرک بیست و پنج سالهام، با پسرک بیست و شش سالهام، با پسرک بیست و هفت سالهام.... با پسرک هفتاد سالهام...
چقدر حرف... که اگر بمیرم روی زمین میماند... مثل یک بار سنگین.