|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
برای تحقیق درس زبان شناسی، تصمیم گرفتم یک متن کوتاه از یک کتاب انتخاب کنم. طبیعتا رفتم سراغ معدود کتاب های نروژی که خودم قبلا خوانده بودم. راز فال ورق هنوز هم در لیست محبوب ترین کتابهایم است. متاسفانه کتابخانه دانشگاه هیچ کتابی از یوستین گردر نداشت! چون نمیخواستم وقت هدر دهم کتاب ابرابله ارلند لو را انتخاب کردم. کتاب را باز کردم. صفحه ای که آمد صفحه شروع یک فصل بود. پاراگراف اول را خواندم و به نظرم مناسب بود. همانجا رفتم اتاق استاد. متن را نشانش دادم و تایید گرفتم و همان روز برای شرکت کننده ها فرستادم. اما دلم هنوز پیش راز فال ورقِ یوستین گردر بود. دوشنبه رفتم کتابخانه عمومی شهر. راز فال ورق را در قسمت کتابهای نوجوان پیدا کردم! تازه آنجا بود که فهمیدم راز فال ورق اصلا یک رمان نوجوان است! وقتی در بیست و چهار سالگی میخواندمش اصلا احساس نمیکردم که رمان نوجوان میخوانم! رمان را شروع کرده بودم و توصیفات کتاب از آرندال و مناظر و جزییات نروژ حسابی جذبم کرده بود. دقیقا وسط خواندن همان کتاب بود که خیلی یهویی همسر یک موقعیت شغلی در نروژ پیدا کرد و دیدن نروژ تحت تاثیر توصیفاتی که از کتاب خوانده بودم برایم چند برابر جذاب تر شد. حس خوبی که از حسن تصادف آن اتفاق درست بعد از شروع این کتاب تجربه کردم را فراموش نمیکنم.
پاراگراف مورد علاقه ام از کتاب را هم تقریبا حفظم: "مامان وارد دنیای بزرگتری شده بود تا خود را پیدا کند. من و پدر هردو پذیرفته بودیم که اگر کسی بخواهد مادر یک پسر چهارساله باشد، نخست باید خود را پیدا کند، و لذا اصل موضوع را قبول داشتیم. اما چیزی که هیچ وقت نتوانستم بفهمم این بود که چرا باید ما را ترک کند تا خودش را پیدا کند؟ سفارش من به همه کسانی که میخواهند خود را پیدا کنند این است: درست در همانجایی که هستید بمانید. در غیر اینصورت در معرض خطر بزرگ گم کردن خودتان برای همیشه قرار خواهید گرفت."
ظبیعتا پیدا کردن این پاراگراف که سالها پیش در کتاب ترجمه شده خوانده بودم، حالا در کتاب قطور با متن اصلی کار راحتی نبود و بیخیالش شدم. واقعیتش با توجه به اینکه متن از زبان یک پسربچه بود زیاد مناسب موضوع تحقیقم نبود.
اما امروز که داشتم روی مقاله ام کار میکردم، چه شد که یکهو رفتم در چت جی پی تی و ته و توی یوستین گردر و ارلند لو را درآوردم؟ و فهمیدم دقیقا همین امروز تولد 73 سالگی یوستین گردر است. دو روز قبل از تولد 33 سالگی خودم! خب این حسن تصادف را هم به فال نیک میگیرم!
همین.
پ.ن: متنی که تصادفی از ابرابله انتخاب کرده بودم را تازه امروز ترجمه کردم و فهمیدم چقدر عمیق و بامزه است. این هم شد متن موردعلاقه ام از ابرابله:
Fremdeles på vei til Volvo-forhandleren, kommer jeg forbi universitetet. Jeg setter meg på en benk og ser på alle studentene. De suser forbi. Dagene mine har helt klart blitt annerledes. Men jeg føler meg på ingen måte i stand til å hovere. En gang jeg har bedre tid vil jeg stikke innom administrasjonen og foreslå at alle som melder seg opp til forberedende skal få utlevert et bankebrett sammen med pensumlisten. En avtale mellom Brio og universitetet vil være fordelaktig for begge parter. Brio vil få verdifull publisitet, og universitetet vil få en generasjon av studenter med bakkekontakt og perspektiv. På lang sikt vil hele nasjonen dra nytte av det.