|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
کنسرت شروع شده بود و آرورا می خواند. رفتم طبقه بالا پشت یکی از میزهای چسبیده به نرده ها نشستم و همینطور که پودینگ برنج و مربای توت فرنگی ام را می خوردم و از بالا خیره شده بودم به گروه موسیقی محو شدم در فکر و خیالات کوتاه عمیق. یک فکر جایش را به فکر دیگر میداد. دانشجوهای موسیقی گروه گروه می آمدند اجرا میکردند و جایشان را به گروه بعدی می دادند. فکرها می آمدند می ایستادند من سرتاپایشان را برانداز میکردم. شاید آن ها هم مرا! و می رفتند. دوست داشتم کنسرت تا شب ادامه پیدا کند. تک تک دانشجوهای موسیقی یکی بعد از دیگری بیایند بخوانند و بنوازند و من پودینگ برنج و مربای توت فرنگی ام که واقعا خوشمزه بود را همینطور ذره ذره با بی اشتهایی بخورم که حالا حالاها تمام نشود و بتوانم تک تک افکاری که صف بسته بودند را برانداز کنم. دیشب که بهاره گفت فکر میکند کار جمهوری اسلامی دیگر تمام شده و بدبخت شدیم و باید خودمان را برای زندگی زیر پرچم پهلوی آماده کنیم احساس میکردم دیگر نمیتوانم این وضعیت را تحمل کنم و شدت و اندازه خبرهای بد دیگر از حد گذشته و رکورد دهه شصت را هم زدیم و اگر یک اتفاق بد دیگر بیفتد واقعا نمیدانم چیزی از من باقی می ماند یا نه.
و امروز ... نشسته بودم در کنسرت دانشجوهای موسیقی و غرق شده بودم در افکار روزمره و غیر روزمره. داشتم زندگی ام را میکردم. همزمان که بی خبری از خانه و خانواده آزارم میداد برای آینده برنامه ریزی میکردم.
کنسرت تمام شد. برگشتم کتابخانه. دوباره تلاش کردم سایت های خبری ایران را باز کنم و دوباره نشد. جتی سایت بلاگ بیان بالا نمی آمد. همینطور که زیر لب برای مردم آیت الکرسی میخواندم فکر کردم باید به آرورا پیام بدهم و بخاطر اجرای خوبش (که البته چیز زیادی از آن متوجه نشدم!) تبریک بگویم.