تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

یعنی برهه ای حساس تر از برهه کنونی را زندگی خواهم کرد؟

من همیشه به آن لحظه فکر میکردم. به آن خبر. که وقتی بیاید چه کار میکنم. که اشک امانم نخواهد داد و آشکارا سوگواری خواهم کرد و فردای آن روز در وطن خواهم بود.

اما واقعا همه چیز کاملا طور دیگری پیش رفت. وقتی زمزمه ها شروع شد من در این فکر عمیق شدم. به خیلی چیزها فکر کردم. به اینکه دوست داشتم رهبر 86 ساله ام که عمر جاویدان نخواهد داشت چگونه از میان ما برود؟ و به اینکه هزینه نابودی اسراییل حتما خیلی سنگین خواهد بود.

همسر نگران بود و از من پرسید چه فکر میکنم؟ من فقط گفتم نگران نیستم! برهه ها هر روز حساس تر میشوند و رهبر ما 86 ساله است. ستون اصلی خداست و بعد مردم.

اگر بگویم اصلا نگران نبودم دروغ گفته ام. آن شب اولین آیه قرآنم این بود: إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ يُحْيِي وَيُمِيتُ ۚ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ

تقریبا مطمئن شدم که اتفاقی افتاده و همزمان آرام شدم ... و ما لکم من دون الله من ولی ولا نصیر

در گروه هم زبان های خائن وطن فروش که رقص و پایکوبی راه انداخته بودند نوشتم زیاد خوشحال نباشید حتی اگه خامنه ای بمیره خدای خامنه ای زنده ست. ایموجی پرچم و پیروزی گذاشتم . وقتی وحشی شدند از خجالتشان در آمدم. نصرمن الله و فتح قریب را نوشتم و از گروه خارج شدم.

صبح که بیدار شدم گوشی را برای چند دقیقه توی دستانم نگه داشته بودم. میترسیدم روشنش کنم. یعنی امروز هم از آن روزهاست...

بالاخره اینستاگرام را باز کردم و در لحظه اول تصویر رهبر و خبر شهادتشان جلوی چشمم آمد.

در خانه با بچه کوچک نمیشود بروی در لاک خودت. آن روز تنها رفتم یک جای خلوت کنار فیورد، مداحی های زمان شهادت حاج قاسم را گوش دادم و سوگواری کردم. تجربه عجیبی بود. در اوج غم آرام بود و خیلی خیلی خیلی خوشحال بودم برای رهبرم. فراتر از حد تصور. مدت ها بود که امکان نداشت تصویرشان را ببینم و صدایشان را بشنوم و به اینکه لابد چقدر خسته اند فکر نکنم.

آن شب وسط یک خواب خالی که اصلا یادم نمی آید چه بود یکهو تصویر رهبر آمد جلوی چشمم. چشمهایم را باز کردم و حس پریشانی و حیرانی عمیقی بر من غالب شد. انگار تازه فهمیده بودم چه شده...

شب بعد سوره فتح را پخش کردم و زیرلب خواندم تا خوابم ببرد. سوره تمام شده بود و پخش پلی لیست قرآن روی سوره های بعدی ادامه پیدا کرده بود. من کاملا خواب بودم. میان خواب فقط "و فدیناه بذبح عظیم" را شنیدم. بیدار شدم گوشی را چک کردم. سوره صافات بود.

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۴ساعت 15:29 نويسنده بی دل |