|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
بر آسمان شهر شما مردم! این سایه مستدام نخواهد ماند
این می که در غدیر خم آمادست، در جامتان ، مدام ، نخواهد ماند
چون برگه های باطله خواهد سوخت ، در گیرودار حادثه خواهد مُرد
شعری که از امام نخواهد گفت ، شهری که با امام نخواهد ماند
مردی که جبرئیل به پابوسش ، لبریز از سلام علیکم بود
در بین راه خانه و نخلستان ، در حسرت سلام نخواهد ماند
سرمست حاکمیتتان بودید ، او داغدارِ این حکمیت بود
آنجا که حرف ، حرف ابوموسی است ، از دین به غیر نام نخواهد ماند
وقتی نماز ، حربه ی دشمن شد ، مانند روز بر همه روشن شد
حتی نشانه های مسلمانی ، در مسجد الحرام نخواهد ماند
طوفان شقشقیه به راه افتاد ، تا آن نگاه خسته به ماه افتاد
دانست ماهِ از نفس افتاده ، در بند التیام نخواهد ماند
تا کربلا و علقمه در پیش است ، خون گریه های فاطمه در پیش است
ظلمی که در مدینه به راه افتاد ، در کوفه ناتمام نخواهد ماند
ای منکران بی خبر و سرمست ، مردی که پشتِ کعبه به او گرم است
بعد از حضور حیدری اش دیگر ، حرفی جز انتقام نخواهد ماند ...
.
.
۰
مردم کوچه های خواب آلود ، چشم بیدار را نفهمیدند
مرد شب گریه های نخلستان ، مرد پیکار را نفهمیدند
وصله های لباس و پاپوشش ، و یتیمانِ مستِ آغوشش
راز آن کیسه های بر دوشش در شب تار را نفهمیدند
مردم دل بریده از بعثت ، که فقط فکر آب و نان بودند
مثل اشراف عهد دقیانوس ، قصه ی غار را نفهمیدند
با تبر باغ را درو کردند ، حالی از باغبان نپرسیدند
خم به ابرویشان نیاوردند ، در و دیوار را نفهمیدند
لات های که عبدِ وَد بودند ، ابتدا با هُبَل بلی گفتند
بعد از آن هم که یاعلی گفتند ، " أین عمار " را نفهمیدند
آخر قصه اش بهاری بود ، سوره ی انفطار جاری بود
عالمان قرائت و تفسیر ، شوق دیدار را نفهمیدند
کودکانی که باخبر بودند ، از همه روزه دارتر بودند
بس که لب تشنه ی سحر بودند ، وقت افطار را نفهمیدند
.
.
احمد علوی
کاش آن تیغ ، سهم من می شد
زخم فرق تو ، زخم من می شد ...
شب شام غریبان مولاست ...
فردا شب را قدر بدانیم ! آخرین قدر است !
خیلی التماس دعا !