تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفتم که حرف زیاد است برای گفتن

تازه از سفر برگشته ام ، بگذار از سفر بنویسم .

یادش بخیر ! یک زمانی از شوق اینکه میخواستیم به مسافرت برویم ، شب خوابمان نمیبرد .

یادم هست یک بار قرار بود ظهر راه بیفتیم اما اینقدر برداشتن و چیدن وسائل در ماشین طول کشید که شب شد . مامان و بابا گفتند صبح راه میفتیم اما من و خواهرم اینقدر اصرار کردیم و اینقدر گریه و زاری کردیم که همان شب حرکت کردیم !

مدت هاست اما دیگر خبری از این ذوق و شوق کودکانه نیست . هر سال با شک و تردید راهی سفر میشوم . شک و تردید اینکه از کارهایم عقب میمانم و حالا اینهمه راه برویم اصلا خوش میگذرد یا نه ؟ یک جورهایی میشود گفت به زور میرویم !

روزهایی بود که  تا چشممان به دریا می افتاد ، حواسمان از همه چیز پرت میشد . می دویدیم و خودمان را می انداختیم روی موج ها . مینشستیم توی ساحل و با دستهای کوچکمان با ماسه ها ور میرفتیم . کیف می کردیم ... عشق می کردیم ...

اما حالا تا جایی روی ساحل قدم برمیداریم که آب دریا توی کفشمان نرود . از ساحل های سنگی خوشمان می آید که لباس و کفشهایمان ماسه ای نشوند . تمام لذت تن به دریا زدن را بخشیدیم برای اینکه کرم های ریز روی ماسه ها و ماهی های کوچک توی دریا را انگشتان پایمان لمس نکنند . برای اینکه حوصله خیس شدن لباس ها و عوض کردنشان را نداریم ...

یک زمانی بود که تا یک باریکه  ی کوچک آب میدیدیم  زود کفش و جورابمان در می آوردیم ، پاچه ها را بالا میزدیم و پایمان را میگذاشتیم توی آب زلال روان . توی آب ، شالاپ شالاپ میدویدیم و لباس های خودمان و بقیه را خیس میکردیم و ذوق میزدیم .

حالا اما طوری باترس و لرز روی سنگ های میان رود پا میگذاریم که انگار زیرشان آتش میجوشد ...

چقدر زود ، چقدر ساده ، چقدر بی صدا بزرگ شدیم ...

چقدر آسان راضی شدیم شادی ها و خوشبختی هایمان را بفروشیم به بهای "دغدغه " ...

 

پایینی رو هم بخونید

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11:7 نويسنده بی دل |