|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
دیروز واسش نوشتم . جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم . همش پرید . مهم نیست . مهم اینه که اینقدر دلم از رفتنش میسوزه که هروقت بخوام میتونم واسش اشک بریزم و بنویسم .
باید تنهایی رو از یه نوع دیگه هم تجربه کنم .
دارم زار میزنم . همه فکر میکنن من بی احساس و بی تفاوتم . چرا ؟ چون لحظه ای که داشتن خطبه عقدش رو میخوندن همه داشتن گریه میکردن و هیچکس اشک منو ندیده . مسخرس !
دلم تنگ میشه واسش .
واسه مهربونیاش . واسه کوتاه اومدناش . واسه بیخیالیاش . واسه وقتایی که حرصمو درمیاورد . برا وقتایی که با تمام وجود دوست داشتم موهاشو بکشم . برا کمک کردناش . واسه بیخودی قهقهه زدناش . واسه وقتایی که بخاطر اینکه کسیو ناراحت نکنه تنهایی گریه میکرد . واسه دلسوزی هاش . واسه لبخندهای به قول خودم مصنوعیش . واسه خنگ بازی ها و پچولیاش . واسه همه چیش . واسه خواهرم ...
دلم تنگ میشه برا خاطراتی که فقط با هم مرورشون میکردیم و بهشون میخندیدم
دلم تنگ میشه واسه دردهایی که فقط خودمون دوتا میفهمیدیم و بخاطرشون اشک میریختیم
دلم تنگ میشه واسه شعرهایی که هیشکی مث ما از خوندنشون لذت نمیبرد
دلم تنگ میشه واسه حرفایی که فقط به اون میتونستم بگم و از حالا قراره تو دلم بمونن .
دلم تنگ میشه واسه وقتایی که حرفاش قانعم نمی کرد و از دستم خسته میشد و میگفت همیشه توجیه میکنم
هروقت بخوام میتونم واسش گریه کنم .
خدا کنه فاصله ی شهرهامون ، راه دلهامونو دور نکنه . خداکنه !
همیشه به هر بهونه کوچیکی واسم هدیه میگرفت . گاهی حتی بی بهونه . تازه داشتم ازش یاد میگرفتم . تازه میخواستم جبران کنم محبت هاشو ...
دارم بدجوری تنها میشم . تازه باید تنهایی های پدرو مادرم رو هم پر کنم .
من هیچ وقت نمیتونم جای خالیشو واسه مامان بابا پر کنم . هیچ وقت نمیتونم .
از اون روزی که ازدواج کرد سعی کردم با فکر کردن به همچین روزی خودمو اذیت نکنم . حالا این روزا دارم داغون میشم ...
این وابستگی نیست . دلبستگیه . نیازه .
واسش دعا میکنم . واسه خوشبختیش . واسه عاقبت بخیریش . واسه رسیدن به آرزوهای قشنگش .
واسش دعا کنید . برای تنها خواهرم ...
چه دل نوشت افتضاحی شد . هرکی ندونه فکر میکنه عزاس !
عروسیه بابا مثلا !
( راستی محض اطلاع بعضیها پستهای بعدی یه خواستگاری نوشت دنباله داره !)
بسم الله الرحمن الرحیم
گفتم که حرف زیاد است برای گفتن
تازه از سفر برگشته ام ، بگذار از سفر بنویسم .
یادش بخیر ! یک زمانی از شوق اینکه میخواستیم به مسافرت برویم ، شب خوابمان نمیبرد .
یادم هست یک بار قرار بود ظهر راه بیفتیم اما اینقدر برداشتن و چیدن وسائل در ماشین طول کشید که شب شد . مامان و بابا گفتند صبح راه میفتیم اما من و خواهرم اینقدر اصرار کردیم و اینقدر گریه و زاری کردیم که همان شب حرکت کردیم !
مدت هاست اما دیگر خبری از این ذوق و شوق کودکانه نیست . هر سال با شک و تردید راهی سفر میشوم . شک و تردید اینکه از کارهایم عقب میمانم و حالا اینهمه راه برویم اصلا خوش میگذرد یا نه ؟ یک جورهایی میشود گفت به زور میرویم !
روزهایی بود که تا چشممان به دریا می افتاد ، حواسمان از همه چیز پرت میشد . می دویدیم و خودمان را می انداختیم روی موج ها . مینشستیم توی ساحل و با دستهای کوچکمان با ماسه ها ور میرفتیم . کیف می کردیم ... عشق می کردیم ...
اما حالا تا جایی روی ساحل قدم برمیداریم که آب دریا توی کفشمان نرود . از ساحل های سنگی خوشمان می آید که لباس و کفشهایمان ماسه ای نشوند . تمام لذت تن به دریا زدن را بخشیدیم برای اینکه کرم های ریز روی ماسه ها و ماهی های کوچک توی دریا را انگشتان پایمان لمس نکنند . برای اینکه حوصله خیس شدن لباس ها و عوض کردنشان را نداریم ...
یک زمانی بود که تا یک باریکه ی کوچک آب میدیدیم زود کفش و جورابمان در می آوردیم ، پاچه ها را بالا میزدیم و پایمان را میگذاشتیم توی آب زلال روان . توی آب ، شالاپ شالاپ میدویدیم و لباس های خودمان و بقیه را خیس میکردیم و ذوق میزدیم .
حالا اما طوری باترس و لرز روی سنگ های میان رود پا میگذاریم که انگار زیرشان آتش میجوشد ...
چقدر زود ، چقدر ساده ، چقدر بی صدا بزرگ شدیم ...
چقدر آسان راضی شدیم شادی ها و خوشبختی هایمان را بفروشیم به بهای "دغدغه " ...
پایینی رو هم بخونید
عزیز من !
کودکی را به هیچ دلیل و بهانه رها مکن که ورشکست ابدی خواهی شد .
آه که در کودکی چه بیخیالی ِ بیمه کننده ای هست . و چه نترسیدنی از فردا .
آیا چه خطایی هست در اینکه برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که در لابلای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است ، آنهمه تیغ را تحمل کنیم ؟
( چهل نامه کوتاه به همسرم – نادر ابراهیمی)
اصلا انگار قسمت نیست ما یه پست بذاریم
وگرنه چیزی که زیاده حرف واسه گفتن و سوژه واسه خواستگاری نوشت و خاطره های سفر و ...
آدم اگه بخواد مثل من واسه وبلاگش مایه بذاره همون بهتر که تعطیلش کنه ! والا!
پ.ن :
لقد خلقنا الإنسان فی کَبَد . که ما انسان را آفریده و حیاتش را با رنج و محنت آمیخته ایم . (بلد – 4)
دلخوشم با زخم های خود مگر فخر بشر / چیست جز دل های پر خون و جگر های کبود ؟ (محمدرضا طاهری)