تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:5 نويسنده بی دل |


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 23:24 نويسنده بی دل |

 

 

دیروز واسش نوشتم . جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم . همش پرید . مهم نیست . مهم اینه که اینقدر دلم از رفتنش میسوزه که هروقت بخوام میتونم واسش اشک بریزم و بنویسم .

باید تنهایی رو از یه نوع دیگه هم تجربه کنم .

دارم زار میزنم . همه فکر میکنن من بی احساس و بی تفاوتم . چرا ؟ چون لحظه ای که داشتن خطبه عقدش رو میخوندن همه داشتن گریه میکردن و هیچکس اشک منو ندیده . مسخرس !

دلم تنگ میشه واسش .

واسه مهربونیاش . واسه کوتاه اومدناش . واسه بیخیالیاش . واسه وقتایی که حرصمو درمیاورد . برا وقتایی که با تمام وجود دوست داشتم موهاشو بکشم . برا کمک کردناش . واسه بیخودی قهقهه زدناش . واسه وقتایی که بخاطر اینکه کسیو ناراحت نکنه تنهایی گریه میکرد . واسه دلسوزی هاش . واسه لبخندهای به قول خودم مصنوعیش . واسه خنگ بازی ها و پچولیاش . واسه همه چیش . واسه خواهرم ...

دلم تنگ میشه برا خاطراتی که فقط با هم مرورشون میکردیم و بهشون میخندیدم

دلم تنگ میشه واسه دردهایی که فقط خودمون دوتا میفهمیدیم و بخاطرشون اشک میریختیم

دلم تنگ میشه واسه شعرهایی که هیشکی مث ما از خوندنشون لذت نمیبرد

دلم تنگ میشه  واسه حرفایی که فقط به اون میتونستم بگم و  از حالا قراره تو دلم بمونن .

دلم تنگ میشه واسه وقتایی که حرفاش قانعم نمی کرد و از دستم خسته میشد و میگفت همیشه توجیه میکنم

هروقت بخوام میتونم واسش گریه کنم .

خدا کنه فاصله ی شهرهامون ، راه دلهامونو دور نکنه . خداکنه !

همیشه به هر بهونه کوچیکی واسم هدیه میگرفت . گاهی حتی بی بهونه . تازه داشتم ازش یاد میگرفتم . تازه میخواستم جبران کنم محبت هاشو ...

دارم بدجوری تنها میشم . تازه باید تنهایی های پدرو مادرم رو هم پر کنم .

من هیچ وقت نمیتونم جای خالیشو واسه مامان بابا پر کنم . هیچ وقت نمیتونم .

از اون روزی که ازدواج کرد سعی کردم با فکر کردن به همچین روزی خودمو اذیت نکنم . حالا این روزا دارم داغون میشم ...

این وابستگی نیست . دلبستگیه . نیازه .

واسش دعا میکنم . واسه خوشبختیش . واسه عاقبت بخیریش . واسه رسیدن به آرزوهای قشنگش .

واسش دعا کنید . برای تنها خواهرم ...

 


چه دل نوشت افتضاحی شد . هرکی ندونه فکر میکنه عزاس !

عروسیه بابا مثلا !

( راستی محض اطلاع بعضیها پستهای بعدی یه خواستگاری نوشت دنباله داره !)

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:24 نويسنده بی دل |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفتم که حرف زیاد است برای گفتن

تازه از سفر برگشته ام ، بگذار از سفر بنویسم .

یادش بخیر ! یک زمانی از شوق اینکه میخواستیم به مسافرت برویم ، شب خوابمان نمیبرد .

یادم هست یک بار قرار بود ظهر راه بیفتیم اما اینقدر برداشتن و چیدن وسائل در ماشین طول کشید که شب شد . مامان و بابا گفتند صبح راه میفتیم اما من و خواهرم اینقدر اصرار کردیم و اینقدر گریه و زاری کردیم که همان شب حرکت کردیم !

مدت هاست اما دیگر خبری از این ذوق و شوق کودکانه نیست . هر سال با شک و تردید راهی سفر میشوم . شک و تردید اینکه از کارهایم عقب میمانم و حالا اینهمه راه برویم اصلا خوش میگذرد یا نه ؟ یک جورهایی میشود گفت به زور میرویم !

روزهایی بود که  تا چشممان به دریا می افتاد ، حواسمان از همه چیز پرت میشد . می دویدیم و خودمان را می انداختیم روی موج ها . مینشستیم توی ساحل و با دستهای کوچکمان با ماسه ها ور میرفتیم . کیف می کردیم ... عشق می کردیم ...

اما حالا تا جایی روی ساحل قدم برمیداریم که آب دریا توی کفشمان نرود . از ساحل های سنگی خوشمان می آید که لباس و کفشهایمان ماسه ای نشوند . تمام لذت تن به دریا زدن را بخشیدیم برای اینکه کرم های ریز روی ماسه ها و ماهی های کوچک توی دریا را انگشتان پایمان لمس نکنند . برای اینکه حوصله خیس شدن لباس ها و عوض کردنشان را نداریم ...

یک زمانی بود که تا یک باریکه  ی کوچک آب میدیدیم  زود کفش و جورابمان در می آوردیم ، پاچه ها را بالا میزدیم و پایمان را میگذاشتیم توی آب زلال روان . توی آب ، شالاپ شالاپ میدویدیم و لباس های خودمان و بقیه را خیس میکردیم و ذوق میزدیم .

حالا اما طوری باترس و لرز روی سنگ های میان رود پا میگذاریم که انگار زیرشان آتش میجوشد ...

چقدر زود ، چقدر ساده ، چقدر بی صدا بزرگ شدیم ...

چقدر آسان راضی شدیم شادی ها و خوشبختی هایمان را بفروشیم به بهای "دغدغه " ...

 

پایینی رو هم بخونید

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11:7 نويسنده بی دل |

عزیز من !

کودکی را به هیچ دلیل و بهانه رها مکن که ورشکست ابدی خواهی شد .

آه که در کودکی چه بیخیالی ِ بیمه کننده ای هست . و چه نترسیدنی از فردا .

آیا چه خطایی هست در اینکه برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که در لابلای شاخه های به هم تنیده جا خوش کرده است ، آنهمه تیغ را تحمل کنیم ؟

 

( چهل نامه کوتاه به همسرم – نادر ابراهیمی)

+ تاريخ شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11:4 نويسنده بی دل

 

 

 اصلا انگار قسمت نیست ما یه پست بذاریم

وگرنه چیزی که زیاده حرف واسه گفتن و سوژه واسه خواستگاری نوشت و خاطره های سفر و ...

آدم اگه بخواد مثل من واسه وبلاگش مایه بذاره همون بهتر که تعطیلش کنه ! والا!


پ.ن : 

لقد خلقنا الإنسان فی کَبَد . که ما انسان را آفریده و حیاتش را با رنج و محنت آمیخته ایم . (بلد – 4)

دلخوشم با زخم های خود مگر فخر بشر / چیست جز دل های پر خون و جگر های کبود ؟ (محمدرضا طاهری)

+ تاريخ جمعه هجدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 21:6 نويسنده بی دل |