|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
فعلا حس مطلب نوشتن نیست گفتم بهتره یه مقداری "کتاب نوشت" بذارم تا لااقل اینجا از سکوت و رکود درآد .
خداوند شاید مرحمتی کند و بپرسد : " آیا تو نیز سیه بختی ؟ "
- خیر ، من نیستم اما بسیارتر از بسیاران هستند .
- از خیل بسیار تر از بسیاران خروج کنند ، آن گاه از متن سیه بختی خویش خروج کرده اند .
برادرها رفتند . تنهایی ، چاه شد و روح الله در عمق آن به رصد نشست ...
سه دیدار ( جلد دوم ) - مرحوم نادر ابراهیمی
۱. از جمله استعدادهایی که فقط سرکلاسها شکوفا میشن . +
آیا میدانید مین گوجه ای چیست ؟
مین گوجه ای یک نوع مین کوچک و کم خطر است که کشنده نیست .
این نوع مین در جبهه ها فراوان بوده و به علت کوچکی و کم خطری ، به آن مین گوجه ای میگویند .
مین گوجه ای ، اگر زیر پای انسان برود ، پاشنه یا پنجه ی پا را می بَرَد .
اگر زیر لاستیک ماشین معمولی باشد ، پنچر می کند .
اگر ماشین جنگی از روی آن رد شود ، ممکن است کمی تکان بخورد و از مسیر منحرف شود .
اما اگر زیر چرخ تانک برود آب هم از آب تکان نمی خورد !
فتنه ها برای ایــران ِ امروز ، مانند مین های گوجه ای زیر چرخ های تانک است .*
*برگرفته از سخنان حجت الاسلام پناهیان
دیـدیـد هنــوز عشـق ، لـشگر دارد
دیـدیـد کـه این قافـله رهبــــر دارد
ای مانده نــــهروانی ای عهدشکن
ایـن مـلک علی ، مالک اشـتر دارد
- حاج علی انسانی -
خسته شدم ازین هوای سرد و زمستونی
من دل م آفتاب و نسیم بهاری میخواد .
توی زندگی من ،
توی تصوراتم ،
نه بوی عیدی هست
نه بوی توپ
نه بوی کاغذ رنگی
مادربزرگم جانماز ترمه نداره . توی جانمازش هم یاس نمیذاره .
تو ذهن من نه بوی تند ماهی دودی میاد
نه بوی کفش نو
نه حتی هیچی !
من به چه دلخوشی این زمستون طولانی رو سر کنم ؟
با چی خستگی هامو در کنم ؟
من اصلا شاد نیستم
من شاد بودن رو بلد نیستم
امشب شب عیده اما مثل همیشه و همه عیدهای دیگه من شاد نیستم اونقدری که باید باشم .
من خسته ام ...
من خیلی خسته ام ...
بعد از خوندن "سه دیدار " عاشقانه تر از همیشه به چهره ی امام نگاه می کنم و به صدای "مردی که از فراسوی باور ما آمده بود" گوش میدم . با یه لذت وصف ناشدنی ...
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان ...
و اما عشق !
تعریف من از عشق چیه ؟
هرکسی یه تعریفی از عشق داره . اونایی که فکر میکنن تجربه اش کردن اسم احساسات خودشون به همسر یا طرف مقابلشون رو عشق میذارن و اغلب اونایی که تجربه اش نکردن فکر میکنن که اون دسته ای که فکرمیکنن عاشقن اشتباه میکنن و اسم احساسشون عشق نیست . یه جور دوست داشتن ، عادت یا دلبستگیه .
وقتی درباره عشق تو یه جمعی بحث میشه معمولا یه جواب واحد که همه قبولش داشته باشن برای عشق پیدا نمیشه .
همین چند روز پیش توی جمع رفقا بحث از عشق شد .
هرکسی یه چیزی میگفت و من فقط گوش می دادم .
یکی میگفت من شوهرمو خیلی دوست دارم . واقعا دوسش دارم . نبودنش واقعا برام سخته اما با این حال نمیتونم بگم عاشقم .
یکی دیگه میگفت طبیعیه . عشق با وصل و ازدواج جور درنمیاد . نمیشه اینجوری تجربه اش کرد .
و اون یکی که یه شخصیت خیلی برون گرا و احساساتی داره و بعد کلی ماجرا با یکی از پسرای دانشکده ازدواج کرد ؛ بهش گفت که سخت اشتباه میکنی ! عشق واقعی توی ازدواج معنی پیدا میکنه واحساس من به همسرم قبل ازدواج در مقایسه با الان اصلا عشق محسوب نمیشه .
خلاصه هرکی یه چیزی میگفت و منم گیج شده بودم . خیلی عمیق رفته بودم توفکر تا تعریف خودم رو از عشق واقعی پیدا کنم . بعد از کلی فکر بیهوده یادم اومد که من خیلی وقته که یه تعریف مشخص و واقعی از عشق پیدا کردم . یه تعریفی که به صحتش شک ندارم . بهش ایمان دارم . به اینکه مصداق عشق حقیقیه .
عشق علی و مهتاب
عشقی که امیرخانی توی "من او " به تصویر کشیده .
اینو که گفتم اون دونفری که توی جمع من او رو خونده بودن کاملا تایید کردن . انگار اوناهم تازه یادشون اومده بوده بود که قبلن به یه تعریف درست از عشق حقیقی رسیدن .
یکی از بچه ها با تاکید به این موضوع که "من او " رو نخونده گفت به نظر من این نمیتونه یه تصویر درست از عشق باشه . چون امیرخانی برای اینکه بتونه عشق حقیقی رو توصیف کنه باید خودش تجربه اش کرده باشه .
گفتم اولا از کجا میدونی تجربه نکرده ؟ ثانیا ! من با نظرت موافق نیستم . به نظرم همیشه لازم نیست برای توصیف درست یه حقیقت حتما تجربه اش کرده باشی . وقتی معیار و ملاک قطعی و مطمئن از اون حقیقت داشته باشی میتونی بر اساس اون معیار اون حقیقت رو توصیف کنی و به تصویر بکشی . البته کار هرکسی نیس . اما امیرخانی تونسته . امیرخانی یه تعریف درست رو معیار داستانش قرار داده . به نظر من تمام ماجراهای عاشقانه ی این داستان حول محور این حدیث میچرخه : "مَن عَشَقَ وَ کتم فعَفَّ ثُمَّ مات، ماتَ شَهیدا"
تعریف من از عشق واقعی همینه ! دقیقا همین . اما منظورم ازون چیزی که توی پست قبلی و خواستگاری نوشت های دیگه گفتم این نیست . این جمله که " تا وقتی عاشق نشم ازدواج نمیکنم " به این تعریف ربطی نداره .
یعنی نمیتونه ربطی داشته باشه . یعنی من به مفهوم واقعی نمیتونم عاشق بشم . نمیتونم عشق حقیقی رو تجربه کنم .
چون لیاقتش رو ندارم . اینو دیگه خودم میفهمم و مطمئنم که لیاقت همچین عشقی رو ندارم .
تحملش رو هم ندارم . آدم باید خیـــــــــــــــلی "آدم" بشه که بتونه همچین عشقی رو تجربه کنه . باید خیلی بزرگ بشه . باید خیلی "دل" داشته باشه . من ندارم . اصلا برا همین " بی دل " ام . بی دل برا من معنی "عاشق" نمیده . بی دل یعنی کسی که دل عاشق شدن نداره ! دلش وسعت و عظمتی که بتونه عشق رو تو خودش جا بده و تحملش کنه ، نداره .
عشقی که تو خواستگاری نوشت هام ازش حرف میزنم رو قبلا هم تعریف کردم . یعنی همون به دل نشستن . به دل نشستن واقعی . یعنی وقتی بعد از صحبت با یه نفر با توکل به خدا و تفکر عاقلانه رجوع کردی به احساست ، حست بهت بگه که این خودشه !
اینو هنوز درست حسابی تجربه نکردم . اما از کسایی که وقت ازدواجشون اینو تجربه کردن خیلی شنیدم .
مسئله خیلی مهمی هم هست . همه قبولش دارن . مثلا درمورد همین خواستگاری که شرحش گذشت وقتی به خانوادم گفتم که موضوع چیه کاملا بهم حق دادن و نه تنها اصرار نکردن بلکه درمورد تصمیمی که گرفته بودم مطمئنم کردن . توی بعضی موارد حس میکنم که شاید دارم سخت میگیرم اما درمورد این یکی مطمئنم که اشتباه نکردم !
خلاصه خواستم موضوع رو شفاف سازی کنم . البته بیشتر برای خودم ! و تا حدودی هم برای دوستانی که منو مورد شماتت و سرزنش قرار دادن !
پ.ن :
1. از جناب "...* " واقعا متشکرم . خیلی زیاد . من واقعا از انتقادها و نظرات درست حسابی و سازنده خوشحال میشم .واقعــــــــــــــــن برام مثل یه هدیه ی خوبه . ( لحنتون و جدیت و دقت کلامتون منو یاد لحن آقای شهاب مرادی در جواب سوالهای سایتشون انداخت!!)
2.بدجوری رفتم تو توهم . خیال میکنم خواستگارهام اینجا رو میخونن ! ... اصلا بخونن ! مگه چیز بدی میگم که خجالت بکشم ؟ والا !
3.این خواستگار فیس بوکیه عجب حلال زاده بود ! امروز دوباره پیام داده بود !!
4. دوست دارم برای "ره بر م " بمیرم !! خیــــــــلی دوست دارم ...
سر که نه در راه عزیزان بود / بار گرانیست کشیدن به دوش ...
برگه را که دادم هوا تاریک شده بود . هندزفری را توی گوشم گذاشتم و راه افتادم سمت مزار.
زمزمه می کردم و اشکهایم می ریخت ...: دلم گرفته ای دوست ... هوای گریه با من ...
مثل این است که یک برگه بگذارند جلوی یک عده و بگویند هرکه میخواهد اسمش را بنویسد . بعد برگه را جمع کنند و اسامی را بخوانند و روی اسم بعضی ها را خط بزنند ...
کاش روی اسمم را خط زده بودند ...
قبل از اینکه برگه ای جلویم بگذارند ، قبل از اینکه اسمم را بنویسند ، روی دل م را خط زدند ...
نمیدانم چرا ؟ یادم نمی آید چه کردم ! فقط یادم می آید بعد از کلی دعا و آرزو یک هو آتش اشتیاقم سرد شد
با خودم گفتم اصلا پدرم راست می گوید . جنوب ، یکبارش کافیست . دوباره بروم که چه ؟؟
یکهو احساس کردم روی دل م را خط زدند . چرایش را نمی دانم اما حتما یک چیزی بوده است دیگر .
امروز رفتم فرم ثبت نام راهیان نور را پر کردم . نمیدانم اینطور زورکی میشود خط خوردگی های دلم را پاک کنم ؟
می شود ؟
خودم هم رفاقت نمیکنم
... یا رفیق من لا رفیق له ...
میخواستم این دلخوری تمام شود . هرچند هیچ وقت من مقصر نیستم . لااقل این بار نبودم . اما نمیتوانم تحمل کنم رفتار مادری را که سعی میکند مهربان نباشد .
رسیدم خانه . ماشینش توی پارکینگ نبود . آمدم بالا و با یک عالمه بی حوصلگی نرگس ها را در گلدان گذاشتم .
ارمغان تاریکی را نگاه کردم و همانجا خوابم برد .
یک ساعت بعد با صدای غذاساز و چرخ گوشت و ... بیدار شدم . به مادرم سلام کردم .
جواب داد . مثل همیشه .حتی مهربان تر !
به من هرآنکه نزدیک ، از او جدا ... جدا ... من ...
ببین اصلا به نظر من زشته ! یعنی افت داره برا دانشجو .
نه اینکه فکر کنی حالا چون خودم گند زدم این حرفا رو میزنمااا
نه ! اصل اصلش از وقت ورودم به دانشگاه ، نه ، حتی قبل ِ اینکه دانشجو شم عقیده ام این بود که خیلی زشته برا یه دانشجو که نمره اش 20 بشه ! ببین واقعا زشته ها ! اینجا دبستان و مدرسه ابتدایی نیستش که کسی نمره 20 بگیره که ! دانشگاهه !
دانشگاه خیلی حرفه هااا ! دانشگاه یعنی 9.75 ای که به کرم استاد 10 میشه ! دانشگاه یعنی غیبت ، یعنی یه ترم مفت بخوری و مفت بخوابی و یه ماه یه ذره به خودت فشار بیاری و بری ترم بعد .
اصلا کسی که تو کارنامه اش نمره زیر 15 نداشته باشه دانشجو نیس که ! کسی که در طول ترم درسشو بخونه و شب امتحان و سرجلسه امتحان به غلط کردن نیفته اسمش دانشجو نیس . کسی که همه استادا باهاش خوب باشن و ازش تعریف کنن دانشجو نیس ! در حد یه مربای هویجه فقط !
من ازینکه در حال حاضر یه دونه 20 تو نمراتم دارم واقعــــــــــــــــــــن شرمنده ام . باور کنید هروقت پورتالم رو باز میکنم و چشمم بهش میفته از خجالت سرمو پایین میندازم . با اینکه نمره یه درس یه واحدی ِ نیمه عملیه که نصف بچه های کلاس 20 شدن . اصلش من هیچ وقت نه در حد 20 میخونم ، نه در حد 20 امتحان میدم . این یکی از دستم در رفت . اما برای خاموش کردن آتش عذاب وجدانم ، برای اینکه یه جوری این آبروریزی رو جبران کرده باشم تمام تلاشم رو کردم که توی یه درس ۱ واحدی دیگه تلافی کنم . الان که نمره جمعیت و تنظیمم رو دیدم که 15 بود اصلا یه حس سبکی بهم دست داد . بالاخره بعد کلی انتظار یه نمره زیر 17 اومد تو نمراتم .
نمیدونی پریروز چقدر جلو رفیقم شرمنده شدم . از جلسه امتحان که اومدم بیرون با ناراحتی بهم گفت که نمره های فلان درس رو زدن و 16 شده . بیچاره حالش خیلی گرفته بود . گفت فکر میکردم 20 شم یا کم ِکم 19 ! گفتم خدا به من رحم کنه ! تو که خوب دادی و فکر میکردی 20 شی ، شدی 16 ببین من که در حد 16 دادم دیگه چند میشم . با هم رفتیم سایت دانشگاه . یعنی همون اتاق رایانه . وایساده بود بالاسرم . گفتم بهت میگم نمرمو فقط خواهش میکنم الان روتو بکن اون ور . بذار گندی که زدمو اول خودم ببینم . گفت باشه . روشو کرد اون ور . رفتم تو پرتالم . اینقد از دیدن نمرم جا خوردم که یهو بلند گفتم : ۱۹ ؟؟؟ یعنی چی ؟؟ من خیلی بد دادم ! به رفیقم که آبروم داشت جلوش میرفت گفتم ببین حتما اشتباه کرده ! باور کن من خوب نداده بودم !!
ببین آخه این استادها با این برگه تصحیح کردنشون چجوری آدمو جلو رفیقش شرمنده می کنن واقعا !!
خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم هیچ انگیزهای نمیتونه و درواقع "نتونست" منو برا 20 گرفتن ترغیب کنه . بعدشم ما با کسی کلکل نداریم که ! والا ! ما اگه درسی هم بخونیم قربتاً إلی الله و محض رضای خدا میخونیم . ( تف تو ریا واقعا ! ) اصلا چه ارزشی داره نمره ای که برا کلکل کردن با استاد گرفته بشه ؟
بعدشم با اون حالی که من سرجلسه ی امتحانش داشتم خود خدا هم ازم توقع 20 نداره . شب قبلش فقط 2 ساعت و نیم خوابیده بودم . اصلا داغووون بودم . یعنی هرامتحان دیگه ای جز این بود نیم ساعته سرو تهشو هم میاوردم و برگه رو میدادم . دستام در حد بالاترین درجه ی فریزر یخ کرده بود . اصلا نمیتونستم درست بنویسم . دل درد و سرگیجه و ... . استاد سه نقطمون هم چارتا بیسکوییت گرفته بود دستش بین بچه ها راه میرفت همچین با یه لحنی هی میگفت : کسی فشارش نیفتاده ؟ کسی احتیاج به چیز شیرین نداره ؟؟؟
درسته که هیچ چیزی نتونست به من برا 20 گرفتن انگیزه بده اما اون لحظه بدجور برای زدن تو دهن استاد ترغیب شدم !!
پ.ن : دل م برا حاشیه نویسیهام بر کتب درسی ، سر کلاسها تنگ شده ...
دل م برا نوای محرم و صفر وبم ت ن گ میشه . اصلش رو هم ندارم که هر وخ دل م خواس گوش کنم .
گفت : حالا کدام حرم برویم ؟
گفتم : فرقی با هم ندارند . همه ی اولیای خدا یک نور واحدند .
خندید : برای تو فرقی نمیکند کجا برویم ؟
گفتم : نه ! نباید بکند !
گفت : پس چرا به اسم او که میرسی روی چشمت مه میگیرد؟ فرق نمیکنند که !
لال شدم . مچ گرفته بود !
گفت : تو نور واحد و این حرفها سرت نمیشود . درس تو هنوز به آنجا نرسیده . این درس کلاس بالایی هاست .درس تو رسیده به نان و نمک !نان و نمک او را خوردی ، به او دل بستی . بین او و همه ی ائمه فرق میگذاری. نمک گیر شده ای ...
(خدا خانه دارد - فاطمه شهیدی )
ای که راه انداختی امروز و فردای مرا چشم در راه تو هستم روز آخر بیشتر ...
امشب بدجوری عزا دارم ...
آنقدر که دوست دارم ... بماند !