|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
شالم را محکم میبندم دور سرم و پیشانی ام را می چسبانم به شوفاژ و فکر میکنم شاید طبیعی است که همین امشب که تصمیم گرفته بودم بیدار بمانم و درس بخوانم دچار چنین سردردی بشوم !
این باد هم خودش را مسخره کرده با آن صداهای عجیب و غریب ! بیشتر به صدای جن و پری میماند . نمیدانم باد است که ادای جن و روح ها را در می آورد یا اینکه یک دانه - بلکم بیشتر - جن توی اتاقم است و سعی میکند مثل باد رفتار کند . صدای نفس زدنش را بغل گوشم میشنوم . و سرمای نفسش را حس میکنم . پتو را کنار میزنم و برمیگردم . خبری نیست . باخودم فکر میکنم اگر قرار بود بتوانم ببینمش که اسمش جن نبود . بعد با صدای آهسته میگویم : بسم الله الرحمن الرحیم و کلی از این کار خودم خنده ام میگیرد و یاد عمه می افتم که وقتی بچه بودیم و میخواستیم اذیتش کنیم هی پشت سرهم میگفتیم "جن" "جن" "جن " و او مجبور بود یک نفس "بسم الله الرحمن الرحیم " بگوید . این "جن" هم از همان کودکی نقطه ضعف من بود ...
من نمی دانم دقیقن باید از چه کسی تشکر کنم . دوست داشتم از خدا تشکر کنم اما شاید درست نباشد و اینگونه برداشت شود که من خدا را مسئول و منشأ گناهان و اشتباهات خودم می دانم . شاید هم باید از خودم تشکر کنم . بهرحال مهم نیست که باعث و بانی اش کیست . مهم این است که من خیلی خوشحالم ! من بخاطر تمام گناهان و اشتباهات خیلی بزرگی که در زندگی ام انجام داده ام خوشحالم به هزاران لبخند ... ببخشید به هزاران دلیل که مهمترینش این است که دیگر نمی توانم خودم را با کسی مقایسه کنم و احیانن خودم را بهتر از او ببینم !
* من "بلاگفا" رو دوست دارم !! و این قالب ساده ی دوست داشتنیو هرچند فهرست موضوعی نداره و من حتی نمیدونم در این زمینه چه کسی پاسخ گوئه! آه که چقدر دل کندن سخته ...
* شاید باعث خجالت باشه که من فردا رأس ساعت 10 دوتا امتحان دهن سرویس کن باهمدیگه دارم و این دو سه روزه بیشترین وقتم رو پای دانلود کردن قصه های امیرعلی و دیدن انیمیشن های تکراری و خوندن رمان های قدیمی و غیره کردم !
* آدم برفی شهرستانی ! ( از جمله هنرهای زمستانی سرورمان بی دل !)
یک بار گمانم روز تولدم بود که بخاطر فراموشکاری خیلی ها و خیلی چیزهای دیگر خیلی داغان و له بودم ! صبح بود و کلاسم هم دیر شده بود و اتوبوس هم نمی آمد و نه حتی یک دانه تاکسی ! خیلی دیرم شده بود و پریشانی و لهیدگی هم از سر و رویم میبارید که یک ماشین ایستاد و سوارم کرد و وقتی پیاده شدم و خواستم حساب کنم با مهربانی گفت : کرایه ای نیس مسیرم بود .
آنجا خیلی حس خوبی پیدا کردم . خیلی . اتفاق خیلی کوچکی بود اما برای من حکم نشانه های زیادی را داشت . با خودم فکر کردم این یک هدیه بود از طرف خداوند . فکر کردم اگر خیلی ها فراموشم کرده اند خیلی ها هم فراموشم نکرده اند . فکر کردم خیلی خوشبختم و یک عالم حس های خوب دیگر نسبت به خودم و خدا و مردم !
چند روز پیش که یاد این ماجرا افتادم فکر کردم چقدر راحت می شود یک آدم ناراحت و له را امیدوار و خوشحال کرد . چقدر راحت می شود با محبت های کوچک آدم ها را نسبت به خدا خوشبین کرد . چقدر راحت می شود نقش نشانه های خوب از طرف خدا را برای دیگران بازی کرد و خیلی چیزهای دیگر !
بیایید به یکدیگر محبت کنیم ! :)
***
اربعین سال گذشته یک مطلب نوشتم که یک جور دعا بود . امسال وقتی برای ثبت نام کاروان پیاده روی اربعین رفتم و دیدم که مهلتش تمام شده و این شب ها که از شبکه سه پیاده های عاشق را نگاه می کنم و دلم میسوزد و دلم خیلی میسوزد و گریه می کنم و خیلی خیلی خیلی گریه میکنم ؛ فهمیدم که انگار دعایم در حال استجابت است ! +
همه دارند به سوی حرمت می آیند طبق معمول من بی سرو پا جا ماندم
اصلن قصد نداشتم فعلن پست بذارم اما خب دیدم درس که نمیخونم لااقل یه کار غیرمفید دیگه کرده باشم ! :|
1.امروز با یک آدم خیلی خیلی خیلی باشخصیت برخورد کردیم ! با رفیقم تو کافی شاپ نشسته بودیم که یکهو صدای صحبت آقای جوانی که میز پشت سری ما نشسته بود و با دوتا خانم جوانتر صحبت میکرد توجهمون رو جلب کرد : من بعدازظهر ها ساعت 2 میخوابم ، 5 بیدار میشم ، یه دوش میگیرم بعدش قهوه م رو میخورم ... و اونجا بود که من و دوستم بلند زدیم زیر خنده و اصلن هم سعی نکردیم طوری رفتار کنیم که اونها نفهمن ما داریم بهشون میخندیم ! بعدش من در کمال بی شخصیتی نی م رو از توی لیوان در آوردم و برای اینکه از تهش چیکه نکنه و میز کثیف نشه خیلی شیک و تمیز ته نی رو لیس زدم !! و بعدش آگاهانه اعتراف کردم که : خیلی کار زشتی بود ! و بعدش بدون هیچ گونه خجالتی باقیمونده ی کارامل کاراماپاچینو (یه چیزی تو همین مایه ها) م رو گرفتم دستم و از مغازه خارج شدم و دیدم که یک آدم خیلی بیشخصیت اما خیلی پولدار ماشینش رو دوبله گذاشته بغل ماشین من . و بعد من نشستم توی ماشین و در کمال بی شخصیتی شروع کردم به بوق های ممتد زدن ! و بعدش رفیقم گفت : بی شخصیت بازی درنیار ! صب کن میرم تو کافه ببینم ماشین کیه ! و بعد برگشت و گفت اسم این ماشینه چیه ؟ برم چی بگم ؟ و بعد من گفتم بگو این لگن سفیده !! و بعد من صبر کردم تا دوستم اومد و من در کمال تعجب دیدم صاحاب ماشین همون آقای ظاهرن خیلی خیلی باشخصیت بود و من میخواستم از ماشین پیاده شم و بگم : آقا شما که اینقدر با شخصیتی و همه زندگیت رو نظم و ترتیبه . شما دیگه چرا ؟ واقعن ما داریم به کجا میریم ؟ :|
2. واقعن جدیدن به این نتیجه رسیدم که نه ! خداوند متعال واقعن باشخصیت و مودبه ! چون من اگه جای خدا بودم قطعن جای این آیه «كلا انها كلمه هو قائلها» میگفتم : "یه زری میزنه!! "
3.این روزها تحت تاثیر سخنان یکی از دوستان در احوالات خودم دقیق شدم و به این فکر میکنم که واقعن من یه آدم بی شخصیتم که سعی میکنم خودمو باشخصیت نشون بدم یا اینکه آدم با شخصیتی ام که تلاش میکنم بی شخصیت باشم ؟
واقعن ما داریم به کجا میریم ...؟ :|
بعدنوشت : جهت اطلاعتون عرض کنم که فردا هم امتحان دارم !
و باز جهت اطلاعتون عرض کنم که امروز با کلی استرس برگه ی امتحانی م رو از استاد گرفتم و دیدم که نه ! انگار اون هف هش ده تا قل هواللهی که قبل از امتحان خوندم و صلوات هایی که قبل از زدن هر تست میفرستادم نتیجه داده و فقط 5 تا غلط داشتم و موفق به دریافت نمره 3.75 از 5 شدم ! و وقتی که استاد داشت جواب سوالها رو میداد متوجه شدم که یه عالمه از جوابهایی که شانسی زدم درست درومدن ! پیشاپیش تبریکات شما را مچکریم !!
من از خدا بخاطر اینکه شب های امتحان را آفریده خیلی ممنونم !
زیرا اگر شب های امتحان نبود آدم هیچ وقت به اشتباهاتش در طول ترم پی نمیبرد .
اگر شب های امتحان نبود هیچ تصمیم بزرگی گرفته نمیشد ! مثلا آدم هیچ وقت انگیزه ی اینکه تصمیم بگیرد از ترم آینده درسهایش را به صورت مستمر در طول ترم بخواند نداشت !
اگر شب های امتحان نبود آدم هیچ وقت توبه نمیکرد و همچنان به اشتباهات خودش ادامه میداد و هیچ وقت به مرحله اعتراف به ذنوب که خودش یکی از مراحل اصلی و مهم در راه رسیدن به قرب خداوند است نمیرسید و حاضر نبود در پیشگاه خداوند و حتی همه اعتراف کند که : غلط کردم از ترم بعد بیشتر درس میخوانم !
اگر شب امتحان نبود آدم ها شاید هیچ اوج و قله ای در زندگیشان نداشتند ! زیرا همه ی ما میدانیم که شب های امتحان شب های کارهای مهم هستند و بسیاری از کارهای عقب مانده ی مان که روزها ، هفته ها و شاید ماه هاست که تنبلی مان می آید انجامشان دهیم در این شبها با حوصله ی فراوان به مرحله ی عمل میرسند !
اگر خداوند شب های امتحان را خلق نمیکرد شاید برای فکر کردن به خیلی از کارهای بزرگ هم مجالی نداشتیم ! اما در این شب ها ما به اندازه ی تمام عمرمان فکرهای بزرگ میکنیم و اگر امکانش باشد آن فکرها را در همان شب عملی میکنیم !
من از خدای مهربان بخاطر اینکه فردا امتحان دارم خیلی ممنونم !
چون اگر فردا امتحان نداشتم این حرفی را که مدتهاست در دلم مانده و هی نمیشود که بیایم و در وبلاگم بگذارم همچنان در دلم میماند و یک دغدغه ی بزرگ ذهنی میشد که هرروز باید چند بار به این فکر میکردم که من بالاخره یک روز باید بیایم و اینجا بنویسم که : گاهی اوقات هیچ چیزی از این زندگی کوفتی نمیخواهم جز یک دانه بو که مال خود خودم باشد !
من همچنین از خداوند خوبم ممنونم بخاطر اینکه اگر فردا امتحان نداشتم دیگر هیچ شب دیگری حوصله نمیکردم بنشینم و گفتگو با شهاب حسینی در برنامه ی گفتگوی تنهایی را به کرات گوش کنم و کلی لذت ببرم و حتی چیزهای خوب یاد بگیرم ! +
و اگر فردا امتحان نداشتم هیچ وقت با این دقت به جزوه ی درسی ام نگاه نمیکردم و متوجه نمیشدم که خیلی خیلی خیلی تمیز و شیک و خوب جزوه مینویسم و حسرت نمیخوردم به حال آنهایی که از جزوه ی تمیز و کامل من بی خبرند و نمی ایند جزوه ام را از من بگیرند و بروند برای خودشان تکثیر کنند و شب امتحان کلی از خواندن این جزوه ی به شدت تمیز و قشنگ حال کنند و بعد اعتماد به نفسم بالا نمیرفت و شاید یک روزی دچار افسردگی و خودکم بینی میشدم !
و اگر فردا امتحان نداشتم امشب به سرم نمیزد که دو سه تا کتابی که مدتهاست نصفه کاره مانده اند را همین امشب تمام کنم !
و اگر فردا امتحان نداشتم با مادرم هماهنگ نمیکردم که امشب یک جاهای خیلی خوبی هم برویم !
و اگر فردا امتحان نداشتم خیلی چیزهای دیگر !
نتیجه : یکی از نعمت های خیلی بزرگ و خوب خداوند که معمولن انسانها نسبت به آن بی توجه هستند شب های امتحان است . قدر این نعمت را بدانیم . بیایید نعمت هایمان رابا هم قسمت کنیم !!
این بود انشای من ...