تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!


چنان که آغاز کرده ای 

همیشه

بر همان خواهی بود .

(اُلدر لین - شاعر آلمانی)


همیشه

همین قدم های نخستین رفتن است

که راز آخرین منزل رسیدن را رقم می زند...

(سید علی صالحی)


+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:58 نويسنده بی دل


بهروز عملی به احمد رزمنده قول داد ترک کند و کرد. من خاک برسر مدت هاست به امام رضا قول دادم مثل آدم نماز بخوانم و ...

من خاک برسر را دعا کنید!


ینی هرچی داشتم این چند وقته هدیه خریدم!

اینو واسه عروسی دوستم ~~> این هم ما یحتوی

اینو واسه تولد خواهرم ~~> شامل یک عدد مفاتیح الحیاة (خدا قبول کنه ... تف تو ریا) و 4 عدد جوراب رنگارنگ و جورواجور و خوشگل و باحال!!

اینم واسه بعضیا !


بعد الان دیگه پول ندارم قبض موبایلمو بدم یه طرفه شده! دوستان اگه پیام دادن و جواب دریافت نکردن خلاصه بدونن دیگه! 

می بینید؟من هیچیو واسه خودم نمیخوام! کیه که بفهمه؟ کیه که قدر بدونه؟ واقعن واس همتون متاسفم!! :|

سفید کمرنگ جان ! : خیـــــــــلی عالی بود! دمت گرم. ینی واقعن ازون سپیدهای توپ بود...

بعضیا : نخیر! اما ماجرا ادامه دارد ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:24 نويسنده بی دل |

"تن ها" را باز می‌کنم و با خودم می‌گویم تا آخر کلاس تمام‌ش می‌کنم. استاد وارد کلاس می‌شود. ردیف عقب نشسته‌ام. تنها ! این درس را با ورودی‌های امسالِ یک گروه دیگر برداشته‌ام. هیچ دوست و آشنایی ندارم در این کلاس. تنها ! حس خوبی ندارد این کلاس. تعداد پسرهایش خیلی زیاد است. البته به نسبت کلاس خودمان! یک درس دیگر هم با این‌ها دارم. حس خوبی ندارند این‌ها! وقتی وارد کلاس می‌شوم همه نگاهم می‌کنند. مثل یک غریبه. یک بیگانه و یا حتی یک دشمن! من از جلف‌بازی‌های دانشگاهی عُقم می‌گیرد و این ها تا بخواهی جلفند. وقتی استاد موقع حضور و غیاب اسم یکی از پسرها رابا پیشوند "خانم" می‌خواند که لااقل در دانشکده ‌ی ما یک امر کاملن طبیعی‌ست؛ دخترها از زور خنده وسط کلاس غلت میزنند!

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:11 نويسنده بی دل |


از زندگی از این همه تکرار خسته ام 
از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام 

دل‌گیرم از ستاره و آزرده‌ام ز ماه 
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته‌ام 

دل‌خسته، سوی خانه، تن ِخسته می‌کشم 
آوخ... کزین حصار دل‌آزار خسته‌ام 

بیزارم از خم,شی تقویم روی میز 
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته‌ام 

از او که گفت: یار تو هستم؛ ولی نبود 
از خود که بی‌شکیبم و بی‌یـار خسته‌ام 

تنها و دل‌گرفته، بی‌زار و بی‌امید 
از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام 

 

محمدعلی بهمنی

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:37 نويسنده بی دل