تا حرف دل‌ت را می‌زنی، دیگر حرف دل‌ت نیست!

یه وقتهایی هم که قضیه حساسه، موقع دعا کردن میام خدا رو قسم بدم یهو از دهنم می پره میگم: خدایا سَرِ جدت!

خدا:  :|

من:   =))

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:29 نويسنده بی دل

دعا کنید فردا روز عرفه من گریه ام بگیرد. چند روزیست با اینکه سعی میکنم زیاد دور نشوم، نمازِ وَ واعدنا میخوانم، سوره واقعه میخوانم، روزه میگیرم، دعای عظم البلاء میخوانم، اما اشک ندارم. مثل آدم های مریض و خسته ای که زور گریه کردن هم ندارند و فقط آرام آرام ناله می کنند و صدای ناله شان چقدر آزار دهنده است! خدایا! اگر صدای ناله ام آزار دهنده است زودتر حالم را خوب کن دیگر چقدر صبر میکنی آخر بر ناله های آزاردهنده ی من؟

سوره واقعه را که وقتی روز اول ماه، دوشنبه باشد تا ۱۴ روز میخوانند که حاجت روا شوند، فقط یک بار خیلی قبل ترها خوانده بودم و اصلن هم دیگر تصمیم نداشتم که دوباره انجام دهم. ولی اینبار روز اول ماه یک نفر که برایم عزیز بود پیام داد و یادآوری کرد من هم همینطوری بی هوا شروع کردم به خواندن. فکر میکردم موقعیتم الان طوری هست که بخواهم کارهای گنده گنده و دعاهای سنگین سنگین بکنم برای خودم. اولین چیزی هم که به ذهنم می آمد زودتر برگشتنش بود اما هنوز درست و حسابی نیت نکرده بودم. روز سوم و چهارم تصمیم گرفتم درست و حسابی نیت کنم. خواستم نیت کنم برای زودتر آمدنش یکهو یادم آمد یک نفر دیگر هست که خودش و آمدنش و زودتر آمدنش خیلی مهمتر است و نیامدن مثلن نامزد من تا سه چهار ماه دیگر در مقابل اینهمه نبودن او اصلن اهمیتی ندارد و به چشم نمی آید. اصلن کلی از خودم نبدم آمد که چرا از همان اولِ اول و وقت نیت کردن توی ذهنم آمدن "او" آنقدرها پررنگ نبود که در کنارش آمدن های دیگر اصلن به چشم نیاید؟ چرا باورمان نمی شود که گشایش همه کارهای ما در دعا برای فرج است؟

* صائب تبریزی

تصویر هدر

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:17 نويسنده بی دل |

یکی از عجایب خلقت این دوتان که من در حیرتم با این بازیِ صفر و داغونشون چجوری اینقد محبوب و مشهور و پررنگ شدن! جل الخالق!

به ارواح خاک عمه ی بابام، پسردایی یک سال و هشت ماهه ی من اگه فیلمنامه بنویسه از فیلنامه ی "تو و من" به مراتب بهتر میشه!

یکی نیس به من بگه آخه آدم فرهیخته! این فیلمای درپیتی مزخرف چیه میشینی نگا میکنی؟ اح اح اح

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:11 نويسنده بی دل

می پرسد: چه خبر؟

می گویم: هیچ خبر. سلامتی.

می پرسم: شما چه خبر؟

می گوید: اینجا هم خبری نیست.

می گویم: چقدر بد که هیچ وقت هیچ خبر خوب و جدیدی نیست!

می گوید: چطور سلامتی خبر خوبی نیست؟ میگوید: همین که خبر بدی نیست، بهترین خبر است.

بعد آن ضرب المثل انگلیسی را می نویسد: no news، is good news!

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:18 نويسنده بی دل

حالا دستشون درد نکنه رفتن جنگیدن و جون دادن و این صوبتا ولی خب آخه چکاری بود؟ الان اگه ایران مال عراق بود لازم نبود واسه یه سفر کربلا و زیارت امام حسین(ع) یک و پونصد پیاده شیم! والا بخدا! :D

+ تاريخ چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:42 نويسنده بی دل

اینجانب بخاطر پخش همزمان سریال خاک سرخ از سه شبکه محترمِ جام جم، آی فیلم و قرآن و معارف، از مسئولین مربوطه به شدت سپاسگزارم و فکر نمیکنم این چنین یک دستی و تفاهمی در بین هیچ یک از شبکه های رسانه ای بیگانه وجود داشته باشد. باتشکر

 

+ تاريخ سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:36 نويسنده بی دل

 حتی منی که اعتقاد راسخی دارم به این‌که "ماه بالای سر تنهایی است"، و خیلی خودم با خودم خوشم و خیلی وقت است عادت همدم و هم‌زبان و دوست و رفیق خیلی صمیمی و نزدیک داشتن را ترک کرده‌ام، حتی من هم گاهی اوقاتهرچند به ندرتبه شدت احساس نیاز می‌کنم که در یک دیدار حضوری با یک نفر حرف بزنم. البته نه هرکسی! و هر ازچندگاهی در چنین مواقعی به تمام آدم‌ها و دوستانی که اطرافم هستند فکر می‌کنم و هیچ کسی را پیدا نمی‌کنم که واقعن دوست داشته باشم با او حرف بزنم و مطمئن باشم حرف زدن با او حالم را خوب می‌کند. از قضا آن‌هایی که دیدارشان و حرف زدن با آن‌ها واقعن حالم را خوب می‌کند خیلی دور هستند. آخرش ولی گاهی اوقات فقط به‌خاطر اصل "توجه به نیازهای شخصی" به یکی دونفر رضایت می‌دهم و یک طوری مستقیم یا غیرمستقیم آن‌ها را دعوت می‌کنم به یک ملاقات حضوری که در بیش از صد در صد مواقع آن یکی دو نفری که من با کلی فشار و سختی خودم را راضی کرده‌ام به آن‌ها؛ یا وقت ندارند یا فرصت ندارند یا نمی‌رسند یا نمی‌توانند و یا شاید هم نمی‌خواهند به دعوت من لبیک بگویند و من هم از آن‌جایی که هیچ انگیزه‌ای برای اصرار کردن ندارم خیلی زود بی‌خیال می‌شوم و دورشان را خط می‌گیرم.

دیشب که دل‌م حسابی گرفته بود و احتیاج داشتم که با یک نفر حرف بزنم به الهام گفتم: کاش می‌شد قرار بذاریم بریم کراسه‌ای جایی...

الهام پرسید: مگه تهرانی؟

و من گفتم: اگه تهران بودم با این حسرت نمی‌گفتم ای کاش!

و بعد گفتم که چقدر احتیاج دارم با یک نفر حرف بزنم ولی هیچ کس نیست!

درست یک ساعت و نیم بعد، زهرا، که اسمش را در مخاطبین گوشی‌ام "اصغر اسکلت" گذاشته‌ام پیام داد. یکی دو جمله از پستی که شب قبل روی وبلاگم گذاشته بودم را فرستاد و نوشت: فلانی به شدت احتیاج دارم با یک نفر حرف بزنم ولی هیچکسو ندارم...

این‌که دقیقن مضمون همان پیامی که من برای الهام فرستاده بودم را، با مقدار کمی فاصله، زهرا برای من فرستاد، برایم خیلی معنی داشت.

قرار گذاشتیم امروز برویم جایی که من چندوقتی‌است کشفش کرده‌ام منتها کسی را نداشتم که با هم برویم. امروز ساعت 10/30 صبح در کافه کتاب بودیم.

 شاید آنقدرها که فکرش را می‌کنید با هم حرف نزدیم. ولی حال‌مان خیلی خوب شد و مقصود همین بود. و زهرا بعد از مدت‌ها با من درد دل کرد. مشکلش را می‌دانستم ولی امروز از زبان خودش شنیدم. شوهرش 4 سال است که ترکش کرده. می‌گوید 4 سال است که او را ندیده. سر یک ماجرای مسخره همه چیز را بهم زده و حالا نه می‌آید زندگی کند و نه طلاق می‌دهد. زهرا اگر بخواهد طلاق بگیرد باید از همه چیزش بگذرد و یک چیزی هم بگذارد کف دست کسی که رویاهایش را پرپر کرده و آینده‌اش را نابود کرده و تمام امیدها و شادی‌های زندگی را از او گرفته. به قدری که حالا زهرا می‌گوید دیگر هیچ چیزی توی این دنیا برایش قشنگ نیست...

به زهرا گفتم تو که فعلن قصد ازدواج مجدد نداری، زندگی‌ات هم بعد از طلاق با حالایت فرقی نمی‌کند فقط اسم کسی که 4 سال نبوده و قرار هم نیست که بعدن باشد از توی شناسنامه‌ات خط می‌خورد. گفتم پای حقت بمان و تمام مهریه ات را بگیر تا خودش خسته شود و تقاضای طلاق بدهد. نفقه‌ات را هم بیا هفته‌ای یکی دوبار با هم می‌رویم کافه و سینما و رستوران خرجش می‌کنیم :-)

زهرا یک ساعت پیش پیام داد که بعد از اینکه با من خداحافظی کرده وکیلش تماس گرفته و گفته برای طلاق توافقی هماهنگ کرده!

*برای من و زهرا دعا کنید.

با سپاس

*زهرا یکی از بامرام‌ترین و با صفاترین و اهل‌دل ترین رفیقانی است که تا بحال داشته‌ام.

درپایان ضمن تشکر از آقای روحانی می‌خواهم از تمام آقا پسرهایی که تکلیفشان هنوز با خودشان معلوم نیست و دقیقن نمی‌دانند که با خودشان چند چند هستند و آن‌هایی که دم‌دمی مزاج هستند و هی نسبت به تصمیم‌هایی که می‌گیرند شک می‌کنند و غیره، عاجزانه خواهش کنم که بروند نیازهای‌شان را از یک طریق دیگری حل کنند و تا وقتی تکلیف‌شان با خودشان معلوم نشده بی‌خیال ازدواج بشوند. بخدا صیغه و این کصافط کاری‌ها شرف دارد به نابود کردن آینده و امید‌ها و خوش‌بختی‌های یک دختر بی‌گناه!

 

اطلاعیه مدیریت بخش فرهنگی سرگرمی وبلاگ دل نوشت:

به دوستانی که به درستی به اتفاق استثنائی و نادری که در این پست رخ داده اشاره کنند به قید قرعه بعله!

 

تصویر هدر

 

+ تاريخ دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:49 نويسنده بی دل |

ما آدم‌های الکی و بدردنخور، برای آرام کردن خودمان، مدام به خودمان امید می‌دهیم که: اشکالی ندارد اگر ما نتوانستیم آدم درست و حسابی و مفیدی بشویم ولی بچه‌هایمان را درست و حسابی تربیت می‌کنیم و تربیت فرزند صالح شاید بهترین کاری است که آدمی می‌تواند برای خودش و جامعه انجام دهد. اما دریغ! کی آدم‌های بیخود و الکی توانسته‌اند بچه‌های باخود و درست و حسابی تربیت کنند؟

اصلن بچه را بی‌خیال! ما خودمان مگر به‌خودی‌خود ارزشی نداریم؟ اصلا شاید خدای‌ناکرده نتوانیم بچه‌دار شویم. آن وقت با این معضل بیخودی و الکی بودن چه‌کار کنیم؟

شما را نمی‌گویم. خودم را عرض می‌کنم. من و امثال من کار مفید کم انجام نمی‌دهیم. اصلن نمیخواهم زیادی سختش کنم و معتقدم همین که داریم ظاهرن شرافتمندانه زندگی می‌کنیم و در حد خودمان بندگی خدا را می‌کنیم یا همین محبت‌مان به اهل بیت چیز کم و بی‌اهمیتی نیست. اما حضرت عباسی ما همانی هستیم که می‌توانیم و باید باشیم؟

ما استعدادها و ظرفیت های خودمان را درست شناختیم و در مسیر درست برای شکوفایی خودمان قدم برمی‌داریم؟ ما می‌دانیم که به کجا می‌خواهیم برویم و چه کاری می‌خواهیم بکنیم که لااقل خودمان از خودمان راضی باشیم و بخاطر موفقیت در کاری که می‌کنیم از زندگی لذت ببریم؟ من تمام تلاش خودم را می‌کنم که ماجرا را سخت و پیچیده نکنم چون کاملا با دوست شاعرمان موافقم که گفت کاسان گیر بر خود کارها کز روی طبع، سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت کوش. اما بینی و بین‌الله ما زیادی ساده نگرفتیم خودمان را؟ زیادی بی‌خیال نیستیم نسبت به آخرش؟

اصلا شما فهمیدید من چه می‌خواستم بگویم؟ فهمیدید که من حسابی با خودم درگیرم که مثلا الان بنشینم درس بخوانم یا کتاب غیردرسی یا فیلم ببینم یا مطلب بنویسم؟ می فهمید من چقدر گُمَم؟ من حتی نمی‌دانم الان کجا ایستاده‌ام و در چه مسیری هستم چه برسد به اینکه بخواهم راه درست را تشخیص دهم و مسیر رسیدن به آن را!

 

 

*این را همین الآن دیدم. شما هم دانلود کنید با زیر نویس فارسی!

بعدنوشت:

بابا دانلود کنید گوش بدید بخدا ضرر نمیکنید خیلی باحاله!

 

تصویر هدر

 

+ تاريخ شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:59 نويسنده بی دل |

دو سه سال پیش که برای بار اول آمدیم اینجا اصلن خوشم نیامد. جاده‌اش خیلی قشنگ بود ولی توی روستا سرد بود. هوا مدام ابری بود. بخاری روشن میکردیم. همه جا مه بود. وسط تابستان! هیچ‌جا هم نمی‌رفتیم. همه‌اش توی کلبه* بودیم. حوصله‌ام سر رفته بود. دوست داشتم زودتر برگردیم. بار دوم ولی  فهمیدم اینجا از آن جاها نیست! به آب و هوایش عادت کردم و حتی برایم دوست داشتنی شد. فهمیدم اینجا مثل سفرهای همیشه نیست که برنامه ریزی کنیم هر روز از محل اسکان بزنیم بیرون و یک جایی برویم. این‌جا که می‌آییم برای چند روز تمام دنیایم می‌شود اندازه‌ی یک روستا و قسمت اعظمش خلاصه می شود در یک تراس! پدر همان اول که از راه می‌رسیم تراس را فرش می‌کند. کناره می‌اندازد. پشتی می‌گذارد و من برنامه ریزی می‌کنم برای دنیای کوچکم. برای اینکه امروز تا وقت غروب بنشینم و به جنگل رو به رو خیره شوم و یک عالمه آرامش را جرعه جرعه سر بکشم.(+) کم کم هوا سرد و تاریک شود. من به جای چادر پتو بیندازم روی سرم و رو به قبله‌ای که سمت جنگل است نماز بخوانم. و به جای مُهر به آخرین تصاویری که قبل از تاریکی مطلق می‌توانم از جنگل و درخت‌ها ببینم خیره شوم و به این فکر کنم که جنگل خیلی بیشتر از مسجد می‌تواند خانه‌ی خدا باشد! چرا که نه؟ مسجد را بهرحال آدم‌ها می‌سازند ولی جنگل را خدا با دست‌های خودش ساخته و نگهداری می‌کند. نمازم را با یک عالمه یاد خدا و جنگل و درخت و باران تمام کنم، پتو را بیندازم دورم، ستاره‌ها را دید بزنم و یک لیوان چای داغ بنوشم. فردا صبح همگی با هم روی تراس صبحانه بخوریم و بعد که سفره جمع شد من بنشینم رو به جنگل و کتاب بخوانم. چقدر خوب می‌شود اگر "لحظه‌های انقلاب" را روی این تراس تمام کنم. بعداز ظهر برویم "در کوچه‌های کُدِیـرسَر"* (+) بگردیم. برویم مسجد کوچک و باصفای روستا نماز مغرب و عشا را شکسته بخوانیم. بعد توی تاریکی از کنار سگ‌ها رد شویم و سعی کنیم نترسیم! بعد باز برگردیم کلبه و من باز بنشینم روی تراس، برق را روشن کنم، یک عالم حشره و شاپرک دورم جمع شوند و من باز کتاب بخوانم. روز بعدش برویم جنگل. مسیر کلبه تا جنگل را، از وسط روستا، ده دقیقه‌ای پیاده برویم. برسیم به جنگل. مثل همیشه هیچ کس نباشد. جنگل را قُرُق کنیم. برویم پایین، لب رود. مسیر رود را بگیریم و همینطور حرف بزنیم و عکس بگیریم و برویم جلو. ساعت را نگاه کنیم ببینیم اذان ظهر است. با آب رودخانه وضو بگیریم. یک تکه زمین هموار کنار درخت‌ها پیدا کنیم. یک تکه سنگ کوچک صاف برداریم توی آب رودخانه بشوییم بعد رو به درخت‌ها قامت ببندیم (+) و بعد باز من فکر کنم که اینجا حتی از مسجدالحرام هم، مسجدتر است. حضور خدا را حس کنم و هی پشت درخت‌ها سرک بکشم. هر برگی که بیفتد، هر شاخه‌ای که تکان بخورد، انگار که خدا از کنارش رد شده باشد سریع برگردم و دنبال جای پای خدا بگردم. کم کم برگردیم کلبه و بعد از ناهار، زیر آفتاب سرظهر، روی تراس دراز بکشم.عصر، بیدار شوم و باز بنشینم به نگاه کردن و کتاب خواندن و میوه خوردن! و باز شب شود و باز ...

پیمانه‌ی سفرم حسابی پر است ولی من از همین حالا برنامه‌ی تکراری‌ام را با خودم مرور می‌کنم برای نوبت بعدی. یک روز این حاجاقاها کلبه را می‌فروشند و این برنامه‌ها برایم تبدیل می‌شود به خاطره و من باید هی حسرت‌ش را بخورم!

 

*پدر عادت دارد روی همه چیز اسم بگذارد. اسم اینجا را پدر گذاشته کلبه!

*پدر می‌خواهد یک کتاب بنویسد با این عنوان!

 

تصویر هدر

 

+ تاريخ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:20 نويسنده بی دل |