|
تا حرف دلت را میزنی، دیگر حرف دلت نیست!
|
آن هایی که ازدواج کرده اند، آن هایی که در شُرُف ازدواج قرار گرفته اند، آن هایی به خواستگاری رفته اند و یا آن هایی که به خواستگاری شان آمده اند میدانند که قبل از ازدواج حرف و صحبت و بحث با طرف مقابل و فکر و مشورت و تحقیق و پرس و جو هرچند به عنوان اموری لازم در انتخاب هم سر محسوب می شوند اما میتوان به جرئت گفت که همه ی اینها کشک است!
و در آخر ، چه کسی می تواند ضمانت کند که خانم فلانی شما با آقای فلانی قطعن خوشبخت می شوید؟ (و بالعکس)
چرای ش را می گویم. چرای ش این است که درصد بالایی از حرف هایی که در جلسات خواستگاری و صحبت و گفتگو زده می شوند در حد حرف می مانند. آدم هایی که برای تحقیق به آن ها رجوع می کنید آن قدرها نمیتوانند به شما در شناخت زوایای پنهان شخصیت طرف مقابلتان کمک کنند. شاید هم اصلن!
همه ی این ها به کنار! آدم ها عوض می شوند و هیچ کس نمی تواند ضمانت کند که این آدمی که الآن میخواهی انتخابش کنی ده سال دیگر هم همین آدم است.
پس راه حل چیست؟
ما نمیگوییم صحبت و گفتگو و فکر و تحقیق و مشورت را بگذارید کنار. ما میگوییم تمام این مراحل را موبه مو، مرحله به مرحله، با دقت و ظرافت انجام دهید چون وظیفه تان است اما دل تان را خوش نکنید به این ها.
راه حل، فقط و فقط و فقط توکل است!
***میخواهم بگویم سعادت این مملکت هم در گرو یک دانه رأیی که شما مخاطب عزیز با تحقیق و بررسی، با فکر و شناخت به کاندیدای منتخبت می دهی نیست! سعادت این مملکت در گرو آن رأیی است که پس از تحقیق و بررسی، پس از تلاش برای شناخت بیشتر و تفکر عمیق ، با توکل به خدا، به نامزد منتخبت می دهی!***
و من الله التوفیق ...
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
و اما بعدتر! بالاخره رسید نوبت ما، همینطور که من برای دادن کتابم به پیش میرفتم بهار با خودش زمزمه میکرد: درسته که من خیلی دلقکم ولی نه دیگه در این حد که این کتابو بدم برام امضا کنه! عملیات امضای کتاب من که رو به اتمام بود گفتم: آقای ... دوستم کتاب شما همراهش نیس میشه تو این کتاب براش امضا کنید؟ و به کتاب در دست بهار اشاره کردم. آقا رضا فرمودند: من روم نمیشه این کار رو بکنم. من گفتم اشکالی نداره حالا.. برا یادگاری ش ... گفتن نه ولی تو یه برگه میتونم براتون امضا کنم که بهار گفت این کتابش اصلن نویسنده نداره و من هم باز اصرار کردم، خلاصه سریع کتاب را دادیم دستش که بنده خدا در رودربایستی گیر کرد و صفحه اول کتاب را باز کرد. کتاب هم همچین بزرگ و سفید و گلاسه و اووووفف ... جان میداد برای امضا کردن. آقا رضا درحال امضا کردن کتاب بود که چشمم افتاد به سربازی که در آن جلوجلوها جاگیر شده بود و مدت ها بود با دست خالی و بدون کتاب زل زده بود به ایشان، انگار که به تصویری از شگفتی های آفرینش... تحت تاثیر حرف بهار سعی کردم نامش را از روی اتیکت روی لباسش بخوانم که از قضا آشنا هم درآمد و درس عبرتی بود برای بنده که اولین و آخرین بارم باشد که از این کارها میکنم! از سرباز که بگذریم، عکاسِ دائمن در صحنه ی حاضر در غرفه هم دست به کار شد و اینچنین بود که تصویر کتاب بهار رفت در خبرگزاری ها...
پ.ن۱: اگر امشب همت نمیکردم و درمقابل کارهایی که مادرم به من حواله میداد مقاومت نمیکردم شاید حالاحالاها و شایدهم هیچ وقت این گزارش به پایان نمیرسید. همچنین جا دارد از همین تریبون از خواهر عزیزم که در برابر فرامین مادرم با درک موقعیت من صادقانه از خواهر کوچکترش حمایت میکرد تشکر کنم ...
پ.ن۲: ناگفته نماند که در این اوضاع و احوال نابسامان و بلبشو که مشائی و هاشمی ثبت نام کردند، گزارش نمایشگاه کتاب نوشتن واقعن دل خوش میخواهد که ما زیاد داریم و فروشی هم نیست. نه سیری، نه کیلویی. لطفن سوال نفرمایید!
و من الله التوفیق...
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
· دردسرتان ندهم، بالاخره با کلی تاخیر ایشان تشریف آوردند و اینجانبان بعد از هر یک ربع سرک کشیدن در غرفه ی نشر افق، موفق به دیدار ایشان شدیم و عجب شلوغ شده بود و من قید صحبت کردن و سوال پرسیدن را به کلی زدم و تازه به این فکر میکردم اصلن نوبت من میشود بدهم کتاب م را امضا کند؟
بهار که کتابی از ایشان همراه ش نداشت دلقک بازی اش گل کرده بود و میخواست یک کتاب بزرگ گرافیکی را که از نمایشگاه خریده بود بدهد تا ایشان صفحه سفید اولش را امضا کند. خود من هم تازه وعض همچین مناسبی نداشتم، ق ی د ا ر را که سال گذشته از نمایشگاه خریده بودم همراه داشتم به صورتی که کاملن با پلاستیک جلد شده و توی ش هم با ماژیک و مداد خط کشی شده بود. فقط دعا میکردم که یک وقت هوس نکند کتاب را ورق بزند که قشنگ آبرویم میرفت چون زیر یک قسمتهایی خط کشیده بودم که جز برای دلقک ها برای هیچ کس مهم نیستند!
· همانطور که در بین جمعیت مشتاقان با خودم سر این مسائل درگیر بودم یک قیافه ی آشنا که اول دقیقن به جا نیاوردمش خودش را از میان خیل عظیم جمعیت جلوی ایشان رساند و همانطور که در خبرگزاری های دیگر هم آمده است گفت: گفتن رضا اینجاس اومدم فقط ببینمت و برم. من همانطور با خودم درگیر بودم و هی میگفتم: این کیه؟ این کیه؟ میشناسمش! که بالاخره دوستان قبول زحمت کردند و نام مقدس سهیل محمودی را به زبان آوردند و با اولین نگاهی که پس از شنیدن اسمشان بهشان انداختم تنها چیزی که به خاطرم آمد بیتی بود از سعید بیابانکی: "مثل قلیان علیرضا قزوه، مثل دمبل سهیل محمودی!" نمیدانم چرا از همه جا این بیت به ذهنم متبادر شد ولی بعدها فهمیدم ذهنم خیلی گیج است چون مثلن این بیت ش که: "کچل است و سبیل هم دارد، هست خوشگل سهیل محمودی! "خیلی متناسب تر با فضا بود یا حتی : "این مسائل علیرضا قزوه، آن مسائل سهیل محمودی!" خیلی شیک تر به نظر میرسید!
بگذریم... آقا رضا وقتی سهیل محمودی را دیدند خیلی متواضعانه و خاکی و گِلی حتی، از غرفه زدند بیرون و از میان خیل عظیم جمعیت بی توجه به اصرارهای سهیل محمودی که از ایشان میخواست این کار را نکند به سمت او رفته و آنجا بود که یکدیگر را در آغوش گرفتند. آقا رضا با سهیل محمودی حال و احوال میکرد و سهیل محمودی مدام میگفت: رضا برو، برو منتظرتن، اینا همه اومدن تو رو ببینن، اینا مشتاق های توأن. و آقا رضا هم میگفتند: نه بابا.. نه... نه... . همین دیالوگ ها چندین بار تکرار شد و ما هم نظاره میکردیم تا اینکه یک هو طی یک حرکت غافلگیرانه آقا سهیل محمودی از میان آن خیل عظیم جمعیت نمیدانم با چه انگیزه و برنامه ی از پیش ریزی شده ای رو کردند دقیقن به گروه چهار نفره ی ما ـ متشکل از اینجانب+بهار+سندس+سها- که از قضا من و بهار هم در رأس گروه بودیم و پرسیدند: شما اومدین رضا ... رو ببینین دیگه؟ و ما در میان فریادهای آقا رضا که هنوز به گوشمان میرسد که : نه... نه بابا... نه... یکصدا گفتیم: بـــــله!! و اگر اشتباه نکنم عده ی کثیری به ما خندیدند و از آن تاریخ بود که این حرکت به عنوان یک سوتی در تاریخ نمایشگاه های بین المللی جهان ثبت گردید. اما پیش خودمان بماند من با اینکه حسم میگوید این حرکت کمی تا قسمتی سوتی محسوب میشود ولی هنوز نتوانسته ام جواب مناسب تری برای آن موقعیت پیدا کنم. البته چند گزینه به ذهنم رسیده است که به اطلاع شما میرسانم به این امید که با همیاری شما دوستان عزیز از تکرار چنین سوتی هایی جلوگیری شود ... باشد که رستگار شویم!
اما بعد... به نظر شما در موقعیت ذکر شده در گزارش فوق بهترین پاسخ کدام گزینه میتواند باشد؟
1.بله!
2.نخیر!
3.پ ن پ!
4.نع!
5.نچ!
6.چرا!
7.حالا دیر نمیشه...
8.نه ما اومده بودیم خودتونو ببینیم اتفاقن
9.چرا ولی حالا شمام باشین ... شمام خوبین...
10.ما فقط داشتیم از اینجا رد میشدیم!
11.رضا... اصلن کی هست؟
12.سوت زدن و نگاه کردن به اطراف
13.پشت کردن به دوربین و رفتن به دور دست و محو شدن در افق...
14.سوکوت و سوکوت
15.و همچنان سوکوت ...
دوستان میتوانند گزینه های پیشنهادی خود را در کامنتدونی همین پست ثبت کنند. با تشکر روابط عمومی وبلاگ دل نوشت.
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
· نمیدانم بحثِ چه پیش آمده بود که حضرت بهار فرمودند از کودکی عادت داشته اند نام سربازهای بیچاره را از روی لباسشان بخوانند و تا کنون هم این عادت از سرشان نیفتاده و هرجا که سربازی میبینند بی اختیار سعی میکنند هرطور شده نامش را از روی اتیکت روی لباسش بخوانند و من همانجا پیش خودم فکر کردم: چه کار مسخره ای! خب که چی بشه؟ و گفتم: من که هیچ وخ این کارو نمیکنم!
· یک صحنه هم دقیقن وسط یکی از راهروها اتفاق افتاده بود که یک جفت دختر و پسر ِ مودبانه بگویم گامبو! در بغل هم قرار گرفته بودند و برای مدتی طولانی! و وقتی به کنارشان رسیدیم اینجانب با دست به ایشان اشاره کرده و با صدای بلند خندیده و گفتم: این دوتا رو! و بعد از این حرکت شجاعانه با واکنش دلهره و خجالت آمیز یکی از دوستان مواجه شده و با صدای بلندتر گفتم: گفتم که بشنون دیگه!
· چند روزی بود که خیلی با خودم درگیر بودم، خیلی با خودم کلنجار رفتم که خودم را راضی کنم که یکی از کتابهای ش را ببرم بدهم امضا کند. آخر از من ی که به سخره میگیرم دوستانی را که هربار برنامه ای یا شب شعری ست کلی کتاب از خانه بار میکنند می آورند بدهند به شاعرانشان که برایشان امضا کنند، خیلی زیاد بعید بود. اما آخرسر به این نتیجه رسیدم که ایشان با بقیه فرق میکند و همه این حرفها به کنار مهم این بود که واقعن دوست داشتم امضای ش را اول کتاب م داشته باشم.
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
از بهار و سها جدا شدم و با دوست عزیزم حضرت سندس و دوست عزیز او که نمیدانم فاطمه بود یا زهرا رفتم تا غرفه ی شهرستان ادب را که پیدا نکرده بودند نشانشان بدهم و البته تاکید کردم که به اندازه ی کافی آنجا تابلو شده ام و اگر یک بار دیگر آنجا دیده شوم احتمالن قابم می کنند و میزنند به دیوار غرفه شان پس گفتم کمی عقب تر منتظرشان می ایستم اما آنها از من خواستند که همراهشان بروم و راهنماییشان کنم و من هم از آنجایی که خیلی بامحبت و بامعرفت میباشم قبول کردم و رسیدیم جلوی غرفه و در همان لحظه بود که متوجه نگاه های کنجکاوانه و اشاره های نامحسوس آن دو شدم و علت را پرسیدم.
واقعنکه در دنیا بعضی خاستگارها و نامزدها هستند که خیلی وقت نشناس هستند و با اینکه خودشان غرفه دار هستند و ادعای انتشاراتی میکنند اما عدل می آیند در همان لحظه ای که نامزدشان به همراه یک نفر که به اندازه ی کافی تابلو شده جلوی غرفه یک انتشارات دیگر ایستاده، از همانجا عبور می کنند و حواس ها را پرت!
من هم وقتی فهمیدم ماجرا از چه قرار است حساس شدم و همانطور که در حلق غرفه قرار گرفته بودیم شرح ماجرا را پرسیدم و چنددقیقه ای را در همانجا به صحبت های خاله زنکی پرداختیم و بعد هم کلن خیال کتاب خریدن از سر دوستان افتاد و ما خیلی تمیز و شیک پس از تمام شدن حرف هایمان از مقابل غرفه گذشتیم و من همانجا بود که احساس میکردم یک هاله ی قاب مانند دورم شکل گرفته است!
(ادامه دارد...)
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
گمانم در همان فاصله ای بود که منتظر سیده سها بودیم که بعضی ها را دیدیم که از ذکر نامشان صرف نظر میکنیم چون هنوز آدم های معروفی نشده اند و فقط بلدند سلام کنند و بعدش هم فرار!
و درهمان مدت بود گمانم که آقای کاکاوند مجری رادیو هفت و یکی از برنامه های شبکه چهار که اسمش را فراموش کرده ام را دیدیم که من با اینکه در بین مجری های تلویزیون صدایش را و اجرایش را خیلی دوست میدارم هیچ عکس العمل مشتاقانه ای نشان ندادم و بیتفاوت از کنارش گذشتیم...
و در همان زمان بود که روی پله های مقابل یکی از راهروها نشستیم و چشممان افتاد به غرفه ی فصل پنجم و همان شاعر مربوطه که سرش خلوت بود و باز هوای امضا گرفتن بود که زد به سر بهار.
با اینکه واقعن کار ضایعی بود اما فقط بخاطر رفاقتمان مرام گذاشتم و قبول کردم که کناب را ببرم بدهم امضا کند. شاعر مربوطه که انگار منتظر برگشتن ما بود (آیکون توهم در مرکز توجه قرار داشتن) وقتی صدایش کردم و گفتم: میشه اینو امضا کنید؟ خیلی مردمی و مجلسی گفت: حتمن! و کتاب را گرفت و هنگام تحویلش گفت: خیلی ممنون که میخونید! و من چون نمیداستم چه جوابی باید بدهم هیچ جوابی ندادم و از غرفه گذر کردیم...
کمی که دور شدیم کتاب را باز کردیم:
تقدیم به خواهرم خانم ... و حجابش!
البته من کمی جا خورده و تعجب کردم چون اصلن فکر نمیکردم شاعر مربوطه آدم مذهبی ی باشد ! حالا بگذریم،این دختر که حرف حق حالی ش نمیشود، شما خودتان قضاوت کنید، من کتاب را دادم که امضا کند، منظورش حجاب من بوده یا حجاب بهار؟
:|
(ادامه دارد...)
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
مقابل غرفه ی شهرستان ادب ـ که اینجانب طی آن دو روز به شدت در آن محدوده دیده شدم ـ ایستاده بودیم و کتاب ها را نگاه میکردیم که آقای خیلی فهمیده ی داخل غرفه که دیروز ندیده بودمش ما را شناخت! یعنی از چشمهایمان خواند که ما آدم های فرهیخته و اهل ادبی هستیم، به شدت! و اطلاعیه شب شعر بانوان را بهمان داد و سپس هم دو عدد فرم به جهت ثبت نام در کارگاه داستان نویسی. بهار گفت: خب ما که داستان نمی نویسیم و رو به آقای غرفه ای گفت: ما نویسنده نیستیم اشکالی نداره بیایم این کارگاه ها؟ آقای غرفه ای یک کم مِن ومِن کرد چون نمیتوانست چیزی که با چشمانش میدید را انکار کند، آخر نویسندگی و ادب و فرهنگ در چشمهای ما موج می زد! بنده ی خدا گفت اشکالی ندارد. من هم سریع جمع و جورش کردم و گفتم: چرا بابا مینویسیم... مینویسیم... و بعد رو بهار گفتم: دیوونه! چرا هول شدی؟ همین پستهای وبلاگت هرکدومش یه داستانه...
بعدها بهار به من گفت: میدونی امروز کی خیلی دوسِت داشتم؟ اون وقتیکه جلو غرفه ی شهرستان ادب برگشتی بهم گفتی بهار! هرکدوم از پستهای وبلاگت یه داستانه ...
:)
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
حالا که بحث رسید به اینجا که ضایع کردن بعضی هاست بگذارید این را هم تعریف کنم که:
روز قبلش یعنی همان شنبه که با خواهرم رفته بودیم نمایشگاه پس از تمام شدن کامل سه کارت بانکی50 هزارتومانی رسیدیم به غرفه ی فصل پنچم و فقط به قصد تماشا کمی جلوی غرفه ایستادیم. یک آقایی روبروی ما داخل غرفه نشسته بود که هم کارت انتشاراتی داشت و هم مشغول امضای کتاب بود. روی جلد کتاب دقیق شدم که ببینم این کدام شاعر است که دیدن اسم ناشناخته اش هم کمکی نکرد! بعد که کارش تمام شد رو به من و خواهرم که همانطور برای خودمان کتاب ها را تماشا میکردیم گفت: بیشتر تو چه سبکی کار میکنید؟ کلاسیک یا سپید؟ من گفتم کلاسیک ولی او در کمال ظرافت 3عدد کتاب شعر سپید از اطراف غرفه جمع آوری کرده و پس از معرفی خودش به عنوان منتقد شروع کرد به تعریف های گازدار از اشعار و کتابهایی که به نظر بنده مفت هم نمی ارزیدند. البته اگر بخواهیم موشکافانه تر ماجرا را بررسی کنیم شاید بشود گفت یکی از علل آن تعریف ها حضور همزمان شاعران همان کتاب ها در غرفه بود! ایشان پس از معرفی کامل آن کتب، کتاب دیگری برداشته و گفت: این هم کتاب خودمه. سپس آن را ورق زده، یک صفحه را آورده و بدست ما داد و گفت: اینم یه نمونه ... و البته آن نمونه در عین آبکی بودن از آن شعرهایی بود که بچه مثبت ها بهشان میگویند "چیز دار" !
من هم خیلی ظریف کتاب رابستم و گذاشتم روی بقیه کتاب ها و در جواب ایشان که پرسیدند: هیچکدومو نخواستین؟ فقط محض تذکر گفتم: همش سپیده دیگه؟ و پس از شنیدن جواب مثبت خیلی تمیز و شیک گفتم: نع! و با اینکه احساسم به من میگفت هدف از این کارها قرار دادن مشتری در رودربایستی است ولی من اصلن هم توی رودربایستی قرار نگرفتم و اصلن رودربایستی چی هست؟
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
بالاخره رسیدیم به مصلای بزرگ تهران!
از آنجایی که گاهی انسان در زندگی دچار دوستانی میشود که در چنین مکان هایی مدام چشمشان دنبال آدم های معروف است، پیشنهاد ابتدایی بنده رفتن به غرفه فصل پنجم و شهرستان ادب بود!
در غرفه ی فصل پنجم دقیقن روبروی یکی از شاعران داخل غرفه ایستاده بودیم و من کتاب جدیدش را ورق میزدم و آن بنده ی خدا هم که کار دیگری نداشت نگاهمان می کرد...
بهار از من پرسید که عایا کتاب خوبیست؟ و برش دارد؟ و من هم که زیاد خوشم نیامده بود و از طرفی مقابل شاعر مربوطه – شما فک کنید تو حلقش ـ ایستاده بودم و از آن یکی طرف هم شاعر مربوطه از آنهایی نبود که انگیزه برای ضایع کردنش داشته باشم و اصلن از هرطرف که نگاه میکردم دلیلی برای ضایع کردن شاعر مربوطه پیدا نمیکردم؛ کتاب شعر قبلی ش را که انصافن هم کتاب خوبی بود برداشتم و به بهار گفتم: اینو بخر! این خوبه! که باز پرسید: خوبه؟ بخرمش؟ و من گفتم: آره حتمن بخرش خیییلی خوبه! ـ یارو هم همینجور داشت نیگا میکرد!ـ
چندتا کتاب دیگر برداشتیم و رفتیم صندوق. یواشکی به کتاب شاعر مربوطه اشاره کردم و به بهار گفتم شاعرش اینجا نشسته ها! نمیخای بدی امضا کنه برات؟ که نشانی شاعرش را گرفت و من نشانی دادم و بعد باز بدون عکس العملی کتاب ها را از صندوقدار گرفت و راه افتاد و به غرفه ی بعدی که رسیدیم با کلی هیجان گفت: بریم بدیم برامون امضا کنه؟ اینجانب: :|
نظر بنده این بود که خیلی تابلوست که از جلوی یارو کتاب خودش را برداری و کلی درباره ش حرف بزنی و سگ هم محلش نگذاری و بعد بروی صندوق پولش را حساب کنی و بعد از جلوی غرفه رد شوی و بروی چندتا غرفه بالاتر و دوباره با حالتی آویزان برگردی و کتابت را بدهی به شاعر مربوطه و ادامه ی ماجرا!
پس بیخیال شده و به گردیدن در راهروهای نمایشگاه ادامه دادیم!
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
سه تا بن حلال تر از شیرمادر داشتیم که قبل از برطرف شدن کامل نیازهای مطالعاتیمان ته کشید! ماند یکی که برای روز مبادا با اسم یکی از دوستان ثبت نام کرده بودم و باید برای تحویلش به یکی از شعب منتخب بانک صادرات مراجعه میکردم!
صبح یکشنبه ایستگاه طالقانی با بهار قرار داشتم. روی سکوی ورودی ایستگاه منتظر نشسته بودم و با اینکه به عقیده خودم وعض نامرتبی نداشتم و کیف پول و گوشی موبایلم هم توی دستم بود حتی، مردمی که از کنارم رد میشدند یکجوری نگاه میکردند که انگار در ذهنشان پول خردهای داخل جیبهایشان را میشمردند و بعد یادشان می آمد که وقت این کارها نیست و ممکن است از مترو جا بمانند!
رفتیم داخل بانک صادرات شعبه طالقانی. همچین تیریپ مادرهای خیلی جدی که سرشان خیلی شلوغ است را برداشتم و به بهار گفتم: همینجا رو صندلی بشین تا من بن رو بگیرم و بیام!
رفتم جلوی باجه ی مربوطه و به خانومی که انگار از قیافه ی جدی و خشک و عصبی خودش لذت میبرد گفتم: ممکنه یک بن نمایشگاه کتاب به من بدید؟ فرمودند: اگه ثبت نام کردید کارت دانشجویی و کارت ملیتون رو بدید. کارت دانشجویی را به ضمیمه کاغذی که رویش کدملی و کدرهگیری نوشته شده بود گذاشتم جلویش و عرض کردم: کارت ملی ندارم. ایشان هم انگار به اوج لذت در جدیت خودشان رسیده باشند گفتند: بدون کارت ملی نمیشه. من هم که اصلن قضیه را جدی نگرفته بودم (چون کارت خودم را خواهرم بدون کارت ملی و هیچ چیز برایم گرفته بود)، گفتم من نمیدونستم باید بیارم،همرام نیست، همین کارت دانشجویی کافیه دیگه! رسیده بود به اوج عصبانیتش، پرینت کد رهگیری را از جلویم برداشت و گفت: خانوم شما دانشجویی سواد داری بخون ببین اینجا چی نوشته. و بعد با خودکارش زیر نکات مهم برگه را -که همان "الزامی بودن همراه داشتن کارت ملی هنگام تحویل بن" بود- خط کشید و من آنقدر جا خورده و ناامید ومایوس شده بودم که فراموش کردم به او تذکر بدهم از خودکار بیت المال برای این کارهای مسخره و غیرضروری و فیلم کردن ملت استفاده نکند!
به بهار که حساس شده بود و جلو آمده بود گفتم حالا چیکار کنیم؟ که یک آقایی با لهجه ی گمانم اصفهانی آمد یواشکی به من گفت: مام کارت ملی نداریم،اگه اصرار کنید بهدون میدد فقط بذارید ما بنمونو بگیریم بریم بعد!
صبر کردیم تا رفتند، بعد من دوباره اصرارهایم را شروع کردم ولی خانم پشت باجه همچین قیافه ی بیتفاوتی به خودش گرفته بود که فکر کردم اصلن صدای من را نمیشنود، صدایش کردم: خانوم! حتی سرش را بالا نیاورد! دوباره و سه باره! یعنی مشتری مداری را به کمال رسانده بود. واقعن شک کرده بودم. از بهار پرسیدم: اصن از پشت این شیشه ها صدا میره؟ و جواب داد: فک کن که نره!
من که اساسن کم نمی آورم پس آنقدر صدایش کردم تا سرِ... را بالا گرفت و بحث منطقی م را با او آغاز کردم... اما بحث منطقی با چنین افرادی همیشه بی نتیجه بوده و او در جواب تمام حرفهایم که پس چرا به آن آقایان داده و پس چرا شعبه های دیگر میدهند و اصلن کارت دانشجویی خودش کارت شناسایی ست و این سختگیری ها دیگر چرا میگفت: من نمیتونم تخلف کنم! (:|+عق)
و من آنجا با تمام وجود دوست داشتم پیشنهاد بهار را بپذیرم و بروم توی جلد نقی و بگویم: این پاسخه تو به من میدی؟
وقتی دیدم بحث منطقی جواب نمیدهد گفتم بگذار از در ملایمت وارد شویم شاید جواب داد! پس همان قیافه ی معصوم همیشگی م را گرفتم و خیلی با ملاطفت و ملتمسانه گفتم: خانووم! (اندکی مکث) میشه حالا یه لطفی بکنید؟
سرش را بالا نیاورد اما صدایش به سختی شنیده شد که: حالا فعلن صبر کنید تا ببینم! من هم که هول شده بودم سریع کد ملی دوستم را حفظ کردم تا اگر خاست مچ گیری کند و کدملی را بپرسد از حفظ برایش بخانم که دهنش بسته شود. این دوست عزیزمان هم که خیییلی زیاد در طبیعی کردن وقایع مهارت دارد اسم روی کارت دوستم را خواند و برای اینکه خانم پشت باجه شک نکند خیلی سریع و البته طبیعی پشت سرهم مثلن من را صدا میزد: زهرا... زهرا... زهرا...
بن را که گرفتم با اینکه کمی سخت بود اما بخاطر اینکه خانم خیییلی مشتری مدار پشت باجه از کاری که از نظر ما وظیفه اش بوده هرچند در ذهن خودش یک لطف گنده به حساب می آید پشیمان نشود گفتم: خیلی لطف کردید خانوم! که حتی سرِ ... َش را بالا نکرد و بقول بهار انگار بن ها را از روی ارث پدر او برداشته اند! عقده ای!
حالا یک چیز دیگر هم پیش خودمان بماند! من نمیدانم چرا و به چه، ولی فکر میکنم آن خانم به ما حسودی ش میشد! (آیکون توهمات فانتزی یک خود شیفته) ـ تا اینجا شد دوتا!ـ
با اینکه همچین هم به گزارش نویسی و وقایع نگاری عُلقه ای ندارم اما اگر یک روز زد و وقایع نگار معروفی شدم حتمن پاسخم به سوال تکراری "از کجا شروع کردید" ؛ "نمایشگاه کتاب" خواهد بود!
روز اولی که رفتم نمایشگاه که شنبه بود با خواهرم مشترکن دخل سه تا بن را آوردیم یعنی 150هزار تومان کتاب خریدیم در عرض دو ساعت و کاش کتاب خریده بودیم شعر خریدیم.. شر و ور... علاقه است دیگر کاری ش نمیشود کرد.
و البته بعد از اینکه تلاش های نامحسوسم برای دیدن حضرت آقا بی نتیجه ماند از حرصم میگفتم: این آقا هم سعادت نداشت ما رو ببینه. و اصلن هم پیش خودم فکر نمیکردم که عایا شوخی با شخص اول مملکت کار خوبیست؟
یک چیزی هم میگویم که پیش خودمان بماند. بعدازظهر ، ون هایی که کیف های ملت را برای حفظ امنیت گرفته بودند و نقش صندوق امانات را بازی میکردند جلوی درهای ورودی ایستاده بودند و مردم هم دورشان تجمع کرده بودند، ماهم که ازهمه جا بیخبر! از خواهرم پرسیدم اینجا چه خبره؟ خواهرم هم نه اینکه تخیل قوی و بالایی دارد گفت: مثکه دارن نامه جمع میکنن! من ساده هم باور کردم و همانطور که از شدت هیجان نزدیک بود تشنج بگیرم دنبال کاغذ توی کیفم میگشتم و همزمان به این فکر میکردم که: بد نیس اگه بگم انگشترش زنونه باشه؟
نمیدونم چجوریه که آدم یه وقتایی اصن بدون هیچ دلیل خاصی گیج میزنه!به شدت! خودم رو عرض میکنم! در حدی که همه رو کلافه میکنه. یجوری که نمیشه درستش کرد انگار! خب یه وقتایی اصن مخ آدم کم میاره. انگار کوچیک میشه. آدرسا رو قاطی میکنی. از پس حساب کتابا و جمع و تفریقای ساده برنمیای حتی وقتی میخای دنده عقب بیای نمیتونی تشخیص بدی فرمونو باس به کدوم سمت بچرخونی! شما رو نمیدونم ولی خب من بعضی وقتا خنگ میشم اما دلیل نمیشه که هی به آدم توهین کنن و بد بد نگا کنن که ینی مثلن خاک برسرت چقده گیجی و اینا!
الان مثلن نشستم پای لب تابم دارم مطلب مینویسم و همزمان کلی به این فکر میکنم که لب تابمو کجا گذاشتم؟
یا امروز از نمایشگاه اومدم خونه خواهرم، شوهرخواهرم خواب بود. منم با کلی هیجان داشتم ماجرای دیدار رضا امیرخانی رو برا خواهرم تعریف میکردم. بعد یهو به خودم اومدم گفتم: آخ آخ خیلی بلند حرف زدم فک کنم رضاامیرخانی بیدار شد!
یه سوتی مشترک هم با بهار جلو رضاامیرخانی و سهیل محمودی دادیم که چون مشترکن بود خیلی اذیتم نکرد!
ینی دیگه تا دو روز من با همین سوتی های خودم شادم!
تازه یه سوتیای بدترم دادم که اصن نمیشه گفت حتی!
ولی بنظر خودم که این چیزا دلیل خنگی نیس. نظر مساعد شما چیه؟
مثلن قبول دارم یذره غر غرو هستم ولی خنگ نه! اصلن و ابدن! بهیچ وجه من الوجوه!
میخاستم گزارش نمایشگاه رو بنویسم این شد :|